هدف و غایت از سلوک
6من سخنرانی داشتم میکردم در مشهد، و اتفاقا در آن... چون مرحوم آقا در آن سالهای آخر حیاتشان، از هر دههای که روضه بود منزل دوستانشان، یک روزش را شرکت میکردند، همهاش را نمیرفتند. آن روز در آن مجلس حاضر شده بودند، من راجع به قضیهای صحبت میکردم، بعد مطلب را برگرداندم تعمداً، راجع به این قضیه؛ چون در آنموقع این مطالب مطرح بود، همینهایی که الان دارند این لاطائلات را میبافند، طرّهات را سر هم میکنند، آنموقع راجع به مرحوم آقا این حرفها را میزدند، حالا کاسۀ داغتر از آش و فلان و این حرفها. که بله، خب اشتباه میکنند، فلان میکنند، این حرف درست است، آن غلط است، فلان و از این مطالب...
من آن روز این را گفتم، گفتم: که ولیّ خدا در حرف، کلامی را که میگوید، یک کلام است و اشتباه نمیکند، بله ممکن است کلامش اشتباه فهمیده شود. چطور اینکه خودم میدیدم در یک مجلسی من با یک نفر دیگر در آن مجلس، مرحوم آقا یک حرفی را میزدند و آن قطعاً خلاف مقصود مرحوم آقا را میفهمید و من مطلب دیگری را، بعد معلوم میشد که بله اشتباه فهمیده. خب از این مطالب خیلی اتفاق میافتاد، اینجاست که من میگویم دیگر به کلامی که از مرحوم آقا کسی نقل میکند، بنده اعتماد ندارم، این به خاطر همین است؛ چون خودم از نزدیک میدیدم که قطعا برداشت خلاف شده از [کلام] ایشان. دیگر وساطت نداشت، خودم مشاهده میکردم و تذکر هم میدادم که این حرفت اشتباه است و برداشتت اشتباه است، برو دوباره سؤال کن؛ و معلوم هم میشد که بله اشتباه بوده.
آن روز من این مطلب را آمدم و به این کیفیت مطرح کردم، که اگر قرار باشد بر اینکه ولیّ خدایی بخواهد امروز یک حرفی را بزند و فردا پس بگیرد، من در اینجا نیستم ـ حتی به این صراحت ـ من در اینجا نیستم. میگویم ما همیشه جسارت داشتیم، ما اول... دیگر با ما مرافقت میکردند! چهکار کنیم جسور بودیم.

