حقطلبی و پایبندی به حق بهعنوان تنها راه وصول به آرزوی عظیم
5حرّ بن یزید وقتی که آمد، حرّ بن یزید این چه شخصی بود؟ وقتی که در کوفه بود از اولیاء خدا بود؟ نه واللَه! یک آدم معمولی بود! شق القمر میکرد؟ نه! چرا بودند در همان کوفه از اصحاب امیرالمؤمنین افرادی بودند که اهل این مسائل بودند. این حبیب بن مظاهر مگر نبود؟ رشید هجری مگر نبود؟ میثم تمار مگر نبود؟ اویس مگر نبود؟ سلمان مگر نبود؟ ولی حرّ بن یزید ریاحی این نبود، یک آدم قوم و عشیره دار و صاحب مکنت و خلاصه از افراد و معاریفی که کسی چپ به او نمیتوانست نگاه کند. یک همچنین آدمی بود. خب این وقتی که آمد و دید خلاصه قضایا و مسئله به چه کیفیت است، گفت خدایا من نفهمیدم، من نفهمیدم، من غلط کردم! من اشتباه کردم، من تصور دیگری از اوضاع داشتم، تصورم این بود که ابن زیاد ما را میفرستد حالا به خاطر موقعیتمان، اقتدارمان، پهلوانی و امثال ذلک، مثلا یک نشانی به حسین بن علی ما بدهیم و خلاصه یک تشری بزنیم و خلاصه یک چیزی و بعد هم مطلب بیاید و او هم از خواستش کوتاه بیاید و قضیه حل بشود و تمام بشود. باور نمیکردیم که بابا مسئله مسئلۀ جنگ و بگیر و ببند و بزن و این حرفهاست. من باور نمیکردم خدایا یک همچنین چیزی را. و الآن که آمدم همه چیز را دیگر کنار گذاشتم. من الآن آمدهام در اینجا، دیگر از زن و بچهام گذشتم، ـ خیلی هم اهل مکنت و فلان و زمین و عقار و مسائلی بود ـ از تمام آنها گذشتم، او میگوید گذشتم، عمر سعد میگوید زمینهای در کوفه و باغهایی که در کوفه داریم چکار کنیم؟
ببینید! او میگوید از همه چیز گذشتم، اگر بخواهم بیایم همه را برمیدارد عبیداللَه ضبط و مصادره میکند، و چه و چه و دیگر همه را....
خب میگوید بکند! وقتی که من گذشتم، او میخواهد حالا مصادره بکند، میخواهد نکند! من از خودم هم گذشتم! من از خودم گذشتم.

