حقطلبی و پایبندی به حق بهعنوان تنها راه وصول به آرزوی عظیم
12چون حضرت صدایش کردند، مفصل است، گفتند یادت میآید یک روز در مدینه داشتیم میرفتیم هردو با هم، پیغمبر آمد جلو و گفت هان؟ چه و فلان، با هم میگویید و میخندید ولی زبیر بدان که یک روزی میآید که تو در مقابل این میایستی و در آن روز حق با این است و تو در قبال حق قرار گرفتی، زبیر گفت عجب! من اصلا یادم... ـ شاید راست میگفت بیچاره! نمیدانم! شاید راست میگفت ـ من اصلا یادم نبود علی یک همچنین قضیهای. چون ممکن است راست گفته بیچاره، چون آدم گاهی اوقات فراموش میکند آدم خودش را به فراموشی نزند، خدا دستش را میگیرد. میگویند کسی که خواب است میشود هُلش داد و او را بیدارش کرد آقا پاشو! پاشو! پاشو! پا نشد یک خورده فشار، بلند نشد یک لگد، بلند نشد یک کاسه آب.... بالاخره طرف بلند میشود اما اگر طرف خودش را به خواب زد چه؟ آن را چطور میشود بیدارش کرد؟ طرف خودش را به خواب میزند، بیدار استها! هی خر و پف... بابا بیداری پاشو بابا! معلوم است...، دارد خودش را به خواب میزند. این را نمیشود کاری کرد.
این کارش خیلی خراب است، کارش خیلی زار است. خب شاید اینطوری بوده کارش، نمیدانسته.
یا علی مرا متوجه کردی، به یاد من آوردی، من نمیدانستم. بلند میشود میرود فاصله میگیرد میرود کنار.
نه! تو نباید یک همچنین کاری میکردی! تو باید بیایی و از حق حمایت کنی! باید بلند شوی به مردم اعلام کنی: آی مردم که من نامه نوشتم و شما را به جنگ با علی ترغیب کردم! آی مردم که ما رفتیم پشت سر عائشه خود را مخفی کردیم برای رسیدن به دنیا و زن پیغمبر را جلو انداختیم کوچه به کوچه، خیابان به خیابان، بیابان به بیابان، این طرف و آن طرف، آی مردم بدانید که ما بر سر هوای نفس این کار را کردیم و علی از این مسئله مبرّاست، از قتل عثمان، علی مبرّاست و ما آمدیم این کار را کردیم، بدانید؛ خودتان دیگر تکلیف خودتان را میدانید.

