اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

حقیقت ربطیه بین بنده و پروردگار

14459
سال 1434
نسخه عربی

حقیقت ربطیه بین بنده و پروردگار

9
  • آمد که...، بنده در همین جلد دوم اسرار، رفقا خواندند دیگر، شمه‌ای را ما نوشتیم، شمه‌ای، اگر بدانید چه خبرها بود که خب بعضی‌ها می‌دانند، چه خبر بود. رفتم حرم، گفتم امام رضا من هیچی نمی‌فهمم هیچی نمی‌دانم، الان دارم اینجا بهت می‌گویم، روز قیامت اگر من خائب و خاسر بودم گفتم که من هیچی نمی‌دانم، فقط تو می‌توانی دست من را بگیری والسلام، و جدی گفتم، شوخی نکردم، شوخی نکردم، گفتم اگر می‌گویی علم، الان می‌نویسم، گفتم همینطوری به امام رضا، گفتم می‌خواهی بنویسم بیندازم در ضریح؟ سند باشد! سند، روز قیامت، اینها که بابا سند نمی‌خواهند، اینها که بابا...، تو نامۀ نانوشته خوانی، گفتم من هیچی سواد ندارم، هیچی فهم ندارم، هیچی ندارم و فقط و فقط جدّاً... و حضرت آمد در تمام مسائل، من می‌دیدم که مثلا افراد یک چیزی می‌گویند اما من یک چیز دیگر، حالا چی هست نمی‌دانم، به همان ترتیب اثر می‌دادم می‌دیدم که مسئله همان است درست است، مانند خورشید دیدم، مانند روز روشن دیدم دستگیری حضرت را در موارد مختلف و در عدیده موارد که چطور...، چرا؟ چون آمدیم گفتیم نمی‌فهمیم، نمی‌فهمیم. مسئله سخت است، مسئله خارج از توان است، مسئله خارج از قوای فکری و قوای....، یک بنده خدایی آمده بود روز نیمه شعبان که من صحبت کرده بودم گفته بود که ما می‌خواهیم چیز کنیم من با فلانی کار دارم، ما بهش وقت دادیم فردا، من در مشهد بودم همان زمانها، آمد و نشست و من دیدم دارد به من نگاه می‌کند، گفتم که بنده نیم ساعت به شما وقت دادم پنج دقیقه‌اش گذشته، مطلبی دارید بفرمایید، حالا مثلا می‌خواست در ما یک تصرفی کند، گفتیم مطلبتان را بفرمایید پنج دقیقه‌اش گذشته. بعد شروع کرد گفتن گفتن یک قضیه‌ای را نقل کرد و...، این گفتم این از ما وقت گرفته بیاید این لاطائلات و چرت و پرت‌ها را به من بگوید! این حرفها مزخرفات چیست داری می‌زنی گذاشتیم بگوید، وقت دادیم دیگر، چه می‌شود کرد حالا دلش را نشکنیم، وقتی گفت گفت گفت، دیگر سوار شد! گفتم خب حالا مقصودتان چیست از این مطلبی که این یک ربع بیست دقیقه طول کشید تا اینکه شما این جریانِ، بله حالا دیگر، وارد خصوصیات نشویم، این را توضیح دادید و فلان؟ گفت مقصودم این است که خب شما می‌توانید این کاررا بکنید، گفتم همین؟ گفت آره، گفتم خب چرا حالا عکسش نمی‌کنید؟ یعنی آنچه را که شما راجع به یک بنده خدایی می‌گفتید این را حالا راجع به بنده بگویید او بیاید اطاعت کند، وقتی این است خب عکسش کنید و قتی که تو دلیل برای حرفت نداری خب چرا...؟ این چه تقاضایی است که می‌کنی؟ بیا حالا عکسش بکن، تا این را گفتیم بنده خدا ماند، گفتم که بابا بلند شو برو پی کارت چی می‌گویی؟