حقیقت ربطیه بین بنده و پروردگار
6خب ما که نفهمیم خدا چیست خب چطوری بایستیم نماز بخوانیم؟ خب چطور میشود آخه؟ اصلا ما نفهمیم خدا کی هست چه هست، چه خصوصیاتی دارد، چطور میتوانیم قلب خودمان را متوجه کنیم؟ قلب خودمان را متوجه کجا کنیم؟ بالا کنیم؟ آسمان کنیم؟ خب آسمان که ستاره است خدا نیست! متوجه زمین کنیم؟ خب زمین که زیرش چاه نفت است این که خدا نیست آخه کدام طرف ما این قلب خودمان را...؟ این کسانی که این حرفها را میزنند، هیچ با خودشان فکر نکردند که بالاخره اینها باید پاسخ بدهند، پاسخ سوالات را باید بدهند، شما که الان داری میگویی اللَه اکبر قلب خودت را متوجه چه حقیقتی کردی؟ همین قدری که یک خدایی هست خب این خدا کجاست؟ این خدا کجاست که داری قلب خودت را متوجه میکنی به ستون که نماز نمیخوانیم، داری به خدا نماز میخوانی. باید آن حقیقت را مصلی تصور صحیحی ازش داشته باشد تا اینکه بتواند نمازش، روزهاش عباداتش، توجهاش در کارها به آن سمت باشد یا نه؟
اینطور نیست که بخواهد انسان هر چیزی را همینطور سرسری بگیرد و بیتوجه خب سرسری گرفتن یعنی دین را یک سلسله حرکات و سکناتی دانستن که برای سرگرم کردن و گذران این زندگی آمده و بعد هم انسان از این دنیا میرود و خدا هم به خاطر لطفش یک عده از کارها میبخشد و یک عده از کارها را هم مورد مواخذه قرار میدهد و بعد هم آنجا یک سرگرمیهایی به حوری و گلابی و پرتقالی و آن طرف آماده کرده، این که خب معرفت نشد، این که خب معرفت نشد. ایشان میفرمودند من آمدم اللَهشناسی را شروع کردم تا اینکه آن خدا را که در یک افقی پرت کردند که دست کسی به او نمیرسد او را بیاورم بیاورم پایین، بیاورم کنار خود افراد بنشانم آقا این خدا، این بغلتان است همین نزدیکتان کنارتان نشسته، بیاورم اینجا بابا، خیلی از خدا وحشت نکنید، از حالش، جلالش، جمالش، ملائکهاش، فلان و این حرفها وحشت نکنید اینقدر این رفیق است، اینقدر این شفیق است، اینقدر به شما مهربان است، اینقدر...! خلاف آمدند به شما گفتند چون خودشان علم نداشتند، معرفت نداشتند نسبت به حقیقت توحید، آمدند دیگران را هم محروم کردند، دستشان کوتاه است به بقیه هم گفتند دستتان نمیرسد، خب دست تو کوتاه است، شاید دیگری بتواند دیگری بتواند و برود و برسد. دیگری برود برسد.

