حقیقت ربطیه بین بنده و پروردگار
19خب پس بنابراین، حضرت سجاد علیه السلام میفرماید که پس به کارت نگاه نکن، به کارت نگاه نکن، نگاه کن به آن حقیقت، کار خودت را بگذار کنار، پس سالک باید چی کار کند؟ سالک در راه خود به کار خود و به فعل خود نباید توجه داشته باشد، این همان دستوری است که بزرگان میدهند. من بلند شدم نماز شب خواندم پس بنابراین باید مورد عنایت قرار بگیرم، این غلط است! من آمدم این کار را کردم، رفتم به حج، طواف کردم، سعی کردم، در بیابانها سیر کردم، کردی که کردی خب حالا چی؟ خب چی؟ در مقابلش باید به این موقعیت برسم! این غلط است، از خدا نباید طلبکار بود. صاف خدا یک چیزی میاندازد جلوی پای آدم، با هواپیمای بوئینگ ٧٤٧ امریکایی بلند شدی در درجۀ بیزینس کلاسش بلند میشوی میروی آنجا و دو ساعت لم میدهی و این پنکهها و کاندیشن و نمیدانم چی میگویند؟ از این کولر و مولر و اینها ماشاللَه تو را باد میزدند و بعد هم با پذیرایی و بعد هم در هتل کذا و فلان... چه میخواهی از من؟ شش ماه طول میکشید بلند میشدند میرفتند مکه با دزدهای سر گردنه برخورد میکردند، با حیوانات وحشی بیابان سروکار داشتند، میگرفتند تکه تکهشان میکردند وقتی که حرکت میکرد کسی به سمت کربلا و مکه وصیتنامه مینوشت، وصیتنامهای که مینوشتند برای آن زمانهاست، برگشت نبود، در تمام محله یک حاجی بود، یک کربلایی بود، هان؟ اینجوری مکه میرفتی یا نه بادت میزدند؟ رفتیم مکه به به به! کجا میخواستی نروی دیگر!! سفر زیارت رفتی [یا] سفر توریستی رفتی؟! چه سفری رفتی هان؟
در زمان پیغمبر صلی اللَه علیه و آله هم اینجوری با ٧٤٧ میرفتند مکه و فرض کنید که آنها؟ بارها امام حسن علیه السلام یک [روایت] داریم که بیست دفعه یا نه ده مرتبه در بعضی از عبارات ١٥ دفعه، حضرت بین مدینه و بین مکه را پیاده رفتند در حالی که خب وسایل و مرکب و اینها در جلو حرکت میکردند، برای خود حضرت حرکت میکردند، موسی ابن جعفر علیه السلام با پای پیاده میرفتند به مکه، اینها که ائمه ما بودند، ها؟ ما که رفتیم و نمیدانم عمره انجام دادیم، حج انجام دادیم، چی کار کنیم؟ خدا دیگر چی از ما میخواهد؟ باید بدهد دیگر، چی چی بدهد؟ به همین راحتی بدهد؟

