حقیقت ربطیه بین بنده و پروردگار
10گفتم:
من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی *** در خزانه به مُهر تو و نشانۀ توست گفتم بلند شو جمع کن آقا این حرفها البته خانم بود او آقا نبود، معمولا این حرفها از آنها برمیخواست، ان مکرهنَّ عظیم نداریم در قرآن؟ ان مکرهنَّ عظیم. از همان مکرها بود. همینجوری گفتم، گفتم بلند شو! بلند شو خانم، گفتم من آن نیم که دهم....، گفتم ما آسان به دست نیاوردیم این مکتب را که به همین راحتی به دست شماها بسپاریم، آسان به دست نیاوردیم، خون دلها دیدیم، نه خودمان، آنهایی که صاحب این مکتب بودند، خون دلها دیدیم، آن شبی که ایشان، پدر ما، برای عمل چشم به طهران آمد بنده در خدمت ایشان بودم، در طیاره به ایشان گفتم آقاجان شنیدم که میگویند این ناراحتی شما ممکن است از زیادی مطالعه باشد، یک خرده کم کنید مطالعهتان را آخه، این کتابتتان را و نوشتنتان را، بالاخره شما از حد خودتان دارید تجاوز میکنید، هر چیزی یک حدی دارد یک توانی دارد، این چیست که آخه شما...؟ از داخل بیمارستان آمدند در خانه، ما برایشان تشک انداختیم، برو آن کتابچه را بردار بیاور، اِ! خب بگذارید این عرقتان خشک شود! برو آقا بیاور خیلی ما...، برو آقا بیار خیلی دیگر فرصتی نمانده، فرصتی نمانده، نشستند هنوز ما تشک پهن نکردیم مشغول نوشتن [شدن]، دیگر اینجوری ندیده بودیم، گفتند که آقا سید محسن اگر تمام بدن مرا قطعه قطعه کنند، چشم که سهل است، حاضر نیستم یک جمله از آنچه را که نوشتم پس بدهم، یک جمله حتی، این چه یقینی است که یک شخص میتواند نسبت به مکتبش داشته باشد؟ نسبت به مطالبش داشته باشد؟ نسبت به بروزات خودش، نسبت به چیز داشته باشد؟ اگر تمام بدن من را قطعه قطعه بکنند که من یک عبارت از آنچه را که نوشتم بردارم پس بدهم.

