عدم توجیه وسیله بهواسطۀ هدف
9اگر این مقصد هست امیرالمؤمنین در این مقصد شکست خورد، چون برگشت، به جایی نرسیدند. خوب باید دقت کنید! باید ببینید امشب خدمتتان چه میخواهم عرض کنم.
اگر همین باشد که ما داریم میبینیم که امیرالمؤمنین مردم را دعوت میکند: سَأجهَدُ أن أُطَهِّرَ الأرضَ مِن هَذا الجِسمِ المَنکوس!1
تمام همّت و تلاش خودم را به کار میبندم که زمین را از لوث وجود این انسان واژگونه و در چهره آدمیت ولی شیطان مجسم، پاک کنم. این کار را من میخواهم انجام بدهم. این آدمی که نماز میخواند، این آدمی که روزه میگیرد، امام جماعت هست، نماز جمعه هم میخواند، منبر میرود برای مردم صحبت میکند و حج هم انجام میدهد، ولی شیطان است. انسان منکوس یعنی عوضی، برعکس. شیطانی است به صورت انسان. واقعا معاویه هم عجیب بود ها. معاویه یک چیز دیگری بود. معاویه مثل مأمون بود. اینها مثل همدیگر بودند.
در یک جا دیدم نوشته بود خیلی عجیب! خیلی برایم عجیب بود! که هارون و مأمون اینها از خلفای اسلام بودند که خدماتی برای اسلام انجام دادند، چه عدالتها داشتند، چه کارها برای اسلام کردند، سرزمین اسلامی، حالا خب البته با بعضی از ائمه هم یک مخالفتهایی هم داشتند!، حساب مخالفتشان با ائمّه را ما باید جدا بگذاریم! با آن عدالتها و عدلپروریها و کارهای نیک و شایسته و مفیدی که برای اسلام اینها انجام دادند ... به به به! به به به! به قربان عمهام بروی با این نوشتن و با این طُرَّحات و ... هارون و مأمون عدالت به خرج دادند؟!
هشت سال یک امام معصوم را در زندان کردن عدالت است؟! امام را طلب کردن از مدینه به مرو و بعد هم در آنجا سم دادن و کشتن عدالت است؟! این مخالفتها مسئلهای نیست؟! پس بفرمایید ببینم چه چیزی مسئله است؟ اگر اینها مسئلهای نیست پس مسئله چیست؟ این امامزادههای ائمه در زمان کدام خلیفه عباسی آواره دشت و بیابان شده و به دست حکام و حکمرانان کشته شدند؟ در زمان هارون و مأمون بودند، نود درصد در زمان این دو نفر بودند، حالا در زمان متوکل و اینها هم بوده؛ ولینود درصد از امامزادههایی که از بین رفتند و کشته شدند و آواره شدند، در زمان هارون و مأمون بودند. این چه عدالتی است؟! چه چیزی است؟! مأمون جنایتی که انجام داد صد برابر یزید بود! یزید یک الاغی بود که آمد ... یک جوان شهوتباز و هوسبازی که از قیافهاش پیداست! آن جوانی که سگبازی و میمونبازی کند آخر این آدم است؟! و او به حرف معاویه گوش نداد، معاویه وصیت کرد که با حسین بن علی کاری نداشته باش بگذار او هرکاری میخواهد بکند، ولی او گوش نداد و آمد این داستان کربلا را به وجود آورد.
- نهج البلاغه، نامه ٤٥.

