ضرورت اطلاع استاد و مربی انسان نسبت به حقایق امور
19گفتم: ایشان گفتند شما خودتان اگر هستید به هر حال ... شاید فرصتی برای مطالعه نداشته باشند ...
یک خرده همچین نرمش میکردیم. همانطوری که آنجا میگفتند که ... البته خب آن «برو» را برای ما میگفتند، آنکه به او بگو یک شکل دیگر ... یک خرده شکل و حالا رنگش را درست و راستتر میکردیم ... بعضیها هستند آن مطلبی که آدم میگوید چندتا هم رویش میگذارد میرود میگوید!
بابا اینطوری من نگفتم! به طرف میگویی برو کلاهش را بیاور، میرود سرش را برمیدارد میآورد!
ولی نه، بعضیها ...
وقتی مرحوم آقا سرشان را گذاشتند زمین، ما فهمیدیم این کیست. نه اینکه آن موقع اطّلاع نداشتم، یک چیزهایی میفهمیدم، ولی دیدم اوه اوه اوه! عجب! پس این که ایشان آن موقع این برخورد را کردند، چه مسائلی بوده، چه قضایایی بوده که یک همچنین چیزی گفتند.
و بعد هم یک مسائلی اتفاق افتاد، در حالی که از همه نمیدانم حرّافتر و زبانبازتر و خلاصه رعایت مسائل بکنتر و ... بود.
او به زبانبازی که نگاه نمیکند، او به خنده که نگاه نمیکند، او به نود درجه خم شدن که نگاه نمیکند، او به این دل نگاه میکند. اگر ما میخواهیم جلو برویم، اینجا را درست کنیم، خیلی اینطوری اینطوری نکنیم! نود درجه خم و راست بشویم و اینها فایدهای ندارد. به جای گفتنِ آقا غلامت هستم و بندهات هستم و فدوی هستم و خادمت هستم و این حرفها ... این درون باید درست بشود، این دل درست بشود، نیازی به این حرفها نیست، نیازی به این صحبتها نیست، نیازی به این مسائل و صحبتها نیست.
بر همین اساس است که بزرگان فرمودهاند که: باید تربیت افراد و زمام امور افراد به دست ولی خدا باشد. به خاطر همین است. او فقط میداند که چه کند و چگونه ارتباط برقرار کند و چگونه سخن بگوید، و چه مسائلی را مطرح کند، در کجا توقّف کند، در کجا حرکت کند، حرکتِ او بر چه اساسی باشد، اینها را فقط او میتواند.

