اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

ضرورت اطلاع استاد و مربی انسان نسبت به حقایق امور

14094
سال 1434

ضرورت اطلاع استاد و مربی انسان نسبت به حقایق امور

18
  • خب این شخص اینطور است، این خصوصیات را دارد، این است، چرا ایشان راجع به او یک طور دیگر حرف می‌زنند، چرا راجع به او یک برخورد دیگر دارند؟ چرا وقتی ما صحبت می‌کنیم به جای اینکه اظهار اشتیاق کنند، حالا همچین یک ... بله بسیار خب، بسیار خب! سلام برسانید بهشان!

  • همین؟! بابا ما حالا خیال می‌کردیم یک ساعت می‌خواهید راجع به او حرف بزنید!

  • توجّه می‌فرمایید؟! بعدها می‌فهمیدیم اوه عجب! این شخصی که ما نسبت به او اینقدر حسن ظن داشتیم و بالاتر از حسن ظن حسن قطع داشتیم، این فرد اصلا راجع به فلان قضیه چه کار کرده و راجع به فلان قضیه چه کار کرده: ا برای چه ...؟!

  • این برای چه بود؟ برای نفهمی ما بود! ما نمی‌فهمیدیم! ما فقط ظاهر را می‌دیدیم. همین: سلام علیکم! سلام علیکم! سلام ما را خدمت حضرت آقا برسانید، بگویید که آقاجان ما مخلصیم، ما چاکریم، ما فلانیم! ما عبد هستیم! ما ... ما این‌طوریم، ما آن‌طوریم ...

  • ما به این خنده‌ها نگاه می‌کردیم، ما به این کله بالا و پایین شدن‌ها نگاه می‌کردیم، ما به این تواضع‌ها نگاه می‌کردیم، اما این درون را که خبر نداشتیم! خبر از این درون او دارد، این دل را می‌بیند، این دل را می‌بیند، یک لبخندی به ما می‌زند: هنوز زودت است! صبر کن سر خودت می‌آید! زود قضاوت نکن.

  • یک بنده خدایی از همین‌ها، یک دفعه البته خب ما هم نسبت به او خیلی هم نظر مساعدی نداشتیم، ولی نه در این حد یک روز برای مرحوم آقا یک هدیه آورده بود و من هم رفتم دم در، گفت: این را بده خدمت آقا، از قم رفته بودند به مشهد، با خودش یک کتابی آورده بود.

  • آمدم گفتم که آقا فلانی آمده و سلام رسانده و این کتاب را خلاصه برای شما ...

  • برو آقا! برو به خودشان بده، بنده فرصت مطالعه ندارم!

  • من خیلی برایم عجیب بود که یک دفعه ... البته خب ما آن‌طوری که ایشان گفتند که نمی‌رفتیم کتاب را پرت کنیم!.