هدایت باطنی
5وقتی که خبر میکنید میبینید آقا خانه نیست! گذاشته رفته فوتبال! رفته سرگرمی، رفته خانه آن رفیقش رفته پیچ [تلویزیون] را باز کند و تماشا کند که توپ میزنند از اینطرف به آنطرف، توپ میزنند، این مردم هم به دنبال توپ میروند اینطرف، میآیند اینطرف! بابا همه توپ باد است! این توپ اگر باد نداشته باشد که نمیرود اینطرف و آنطرف! شما دیدهاید تا حالا کسی به سنگ لگد بزند؟ به جای توپ به یک سنگ اینقدری ... تا بزند پای این بیچاره میشکند! پس دارد پایش را به باد میزند! این حتما دنبال باد است! اهل باد نشنیدهاید؟ این جزو اهل باد است! این خلق خدا هم دنبال باد هستند، باد است دیگر! باد است! غیر از این است مگر؟ توپ که چیزی نیست در آن! باد است! یک پلاستیک است و لاستیک است و درونش باد میکنند، فوت میکنند این میشود توپ! آنوقت میرود این طرف، میرود آن طرف! آی این باد رفت این طرف، آن باد رفت این طرف. دست بزنید، هورا بکشید، که چی؟ که این باد رفته آن طرف!
بعد هم پیام تبریک بدهیم! بَه بَه! این بادی که به این طرف وزیدن گرفته، به به! مبارک باشد انشاءاللَه!
فردا که باد به آن طرف وزیدن میشود، کلهها همه یک وری میشود و تبریکها پسگرفته میشود. این را میگویند حزب باد، حزب باد که میگویند این است.
کی این مردم میخواهند یک مقداری عاقل بشوند؟!
یک وقت مشهد نشسته بودیم یکی از افراد اهل علم آمده بود از تهران، اهل علم و امام جماعت و کذا، آمده بود از تهران و هنوز زیارت امام رضا علیه السلام نرفته بود. زمستان هم بود ظاهرا، یا پاییز بود. شخصی که کنار ما نشسته بود به او گفته: زیارت رفتهای؟
گفت: نه، زیارت را گذاشتهام برای فردا، امشب مسابقه فوتبال فلانجا و فلانجاست دیدم اگر بخواهم به زیارت بروم از آن میمانم!
حالا چه، آدم شصت ساله، سید، ریش تا اینجا! زیارت را گفت میگذارم فردا، امشب اگر بخواهم بروم، میمانم!

