کیفیت به ودیعه نهادن آرزوی عظیم در انسان
5هو، هما، هم ... یک وقتی اینها را میخواندیم ها! هی، هما، هنّ، بعد چیست؟ أنتَ، أنتما، أنتم، أنتِ، أنتما، أنتنّ، أنا و نحن. خب این چهارده تا، آن هم شش تا.
این وجودهای مقیده که هرکدام برای خودشان یک اسمی گذاشتهاند، خبر ندارند که هم این فانی در آن وجود است هم آن. هم آن که دارد به او میگوید انت فانی در وجود حق است و استقلال ندارد، هم این که دارد میگوید أنا، أنا! ما! ما!
بله، میایستادند دست به کمر یادم میآید آن زمانهای سابق، بله: ما دستور دادیم ...
یک وقتی یک سخنرانی از یکی را ما گوش میدادیم همان زمان شاه، داشت سخنرانی میکرد یک جایی، و عکسش را هم نشان میدادند ... واقعا آدم نگاه میکرد به این چهرهها، به این قیافهها ... بدبخت خبر ندارد دو سال دیگر، سه سال دیگر، به چه روزی دارد میافتد!
اینطور میکرد: ما فرمودیم! با همین عبارت ما دستور دادیم! ما چه کردیم! ما چه کردیم ...
چه شد؟! چه شد؟! آن فرمودیمها چه شد؟ آن «ما دستور دادیم» ها چه شد؟ همیشه همینطور است ها!. چقدر خوب است این «ما» تبدیل به «او» بشود، این فرمودیمها، تبدیل به فرمودند بشود، این دستور دادیمها تبدیل به دستور دادند بشود. این عرض اندامها تبدیل به خضوع و به ذلّت بشود. این جهالتها و تجاهلها و غفلتها و تغافلها، تبدیل به فهم و شعور و ادراک بشود.
بفهمیم کجا هستیم، بفهمیم در کجا جای داریم. این امام سجاد علیه السلام دارد به ما اینها را یاد میدهد. این فرهنگ انانیت و فرعونیت ... واقعا ما گاهی اوقات بعضی چیزها را میشنویم، میبینیم، میخوانیم، حالا آن مال آن موقعش بود، بقیه، سایر جاها، فلان، میگوییم عجب! عجب! یعنی اینطور هم میشود؟ آنقدر غفلت انسان را بگیرد و انسان نفهمد کجاست و در چه موقعیتی قرار دارد؟! سرگذشت گذشتگان برای انسان عبرت نشود؟ و از مسائلی که پیش آمد انسان از آنها پند نگیرد؟.

