
لزوم التفات سالک به بالاترین درجات امید و آرزو
لزوم التفات سالک به بالاترین درجات امید و آرزو
14میخواهید امتحان کنید؟! مشکل پیدا میشودها! از این امتحانها نکنید!
یک کسی از اقوام ما، به رحمت خدا رفته بود، آدم خیلی خوبی بود، اهل مکاشفه بود. اقوام سببی ما تقریبا بود، نسبی هم بود.
بله ایشان به رحمت خدا رفته بود؛ مرحوم آقا هم دوستش داشتند و هر از چندگاهی منزلش میرفتند و میدیدنش و این اواخر هم از او عیادت میکردند... تا اینکه...، خیلی وقت پیش، قبل از مرحوم آقا ایشان به رحمت خدا رفت. ایشان را دفن میکنند. یک فردی که خودش در آنجا حاضر بود و او هم اهل دل هست، میگفت که من بالای قبرش بودم و داشتم نگاه میکردم، این هم خودش اهل بعضی از مسائل و اینها بود. و ما در روزهای ماه رمضان از مرحوم آقا شنیده بودیم، در معاد شناسی نخواندهاید؟ که وقتی مؤمن از دنیا میرود، حوریهای بهشتی میآیند در قبرش و دور او را میگیرند و شروع میکنند با او صحبت کردن و ملاطفت و اینها، این چیز میشود، این گردنبندی، چیزی، دست میزند که آن گردنبند را از آنجا بردارد، آن گردنبند پاره میشود تا میخواهند جمع کنند، قیامت به پا میشود! یک همچنین روایتهایی هست، یک همچنین مسائلی هست. یعنی میخواهم بگویم اینها چیزهای بیخود نیست، وقتی یک چیزی امام میفرماید، بیحساب نمیفرماید؛ هست قضیه.
ایشان خودش برای من تعریف کرد که وقتی این شخص را دفن کردند، اتفاقا سید هم بود، بله سید هم بود، وقتی دفن کردند، داشت آن شخص تلقین میخواند که من یک مرتبه دیدم حوریها چند تا آمدند دورش را [گرفتند] ـ عجب خوششانس بوده! هنوز نگذاشتهاند تلقینش تمام بشود! آمده بودند خلاصه که بله... ـ بله آمده بودند و شروع کرده بودند با او به خنده و شوخی و صحبت و فلان، این اصلا یادش رفت کی بالای قبرش نشسته دارد تلقین میخواند و اینهایی که اینجا هستند خلاصه کهاند و چه هستند و خلاصه مشغول آنها شد. بله مشغول آنها شد و خلاصه با آنها و این هم تلقین را خواند و من همینطور داشتم نگاه میکردم، میگفت فقط فلانی این را به شما بگویم که خدا آنچه آن صورت را از من و از دید من و از نفس من برد و الّا اگر آن صورت باقی میماند ما به یک همچنین مشکلی برخورد میکردیم که دیگر قدرت تحمّل نگاه به هیچکس را نداشتیم!
