تناسب هدف و راه انسان
6میگفت من این را گذاشتم توی جیبم و رفتم جبهه. رفتم و میرفتم، همان خط مقدم، جلو! میگفت گلوله میآمد، تا میرفت، اینطوری میرفت، کمانه میکرد! میگفت گلولۀ تانک ـ خب با چشم خودمان دیدیم! ـ میگفت میآمد، به ما که میرسید یک متری، کمانه میکرد میرفت یک جای دیگر!
خمپاره میآمد بالای سرمان، کمانه میکرد ـ هم کمانۀ اینطرفی داریم، هم کمانۀ آنطرفی داریم؛ از هر دو طرف و چند طرف این چیز میکرد ـ خلاصه ما هم که چیز بودیم، بقیه هم که دور و بر ما بودند، آنها هم بهرهمند بودند، آنها هم خلاصه از این فیوضاتی که به ما میرسید و... یا فیوضاتی که به ما نمیرسید! بالاخره بعضیها اینطرفش را فیض میدانند، بعضیها هم آنطرفش را! حالا هرچه، خلاصه با ما بهرهمند میشدند!
عزرائیل راه کمانه را خوب بلد است، همۀ این کمانهها را بلد است، همۀ ضدّ حملهها را بلد است، همۀ این پاتکها را بلد است، همۀ این... از کجا میخواهیم فرار کنیم؟ از کجا میخواهیم...؟ از که میخواهیم فرار کنیم؟ چرا به آن اصل نگاه نمیکنیم؟ چرا به آن حقیقت نگاه نمیکنیم؟ چقدر سر خود را در کثرات فرو کردهایم؟ در این کثرات چقدر سر خودمان را فرو کردیم که دیگر چشم ما قادر برای دیدن آن حقیقت توحید نیست؟ بخواهیم هم دیگر نمیتوانیم ببینیم. انقدر آمدیم در این مظاهر، تمرکز و تکیه کردیم و در این اسباب و علل و معلولات، در این مسبّبات و معلولات انقدر آمدیم توجه کردیم، که اصلا حقیقت اثر دیگر از وجود ما رفته، حقیقت سبب دیگر از وجود ما رخت بسته، دیگر اصلا نمیتوانیم فکر کنیم اصلا خدایی هست یا نه؟ واقعا بعضیها وقتی که یک کارهایی ما میبینیم انجام میدهیم، اصلا میگوییم اینها اصلا قائل به خدا هم هستند؟ اصلا اینها خدا هم سرشان میشود؟ یعنی واقعا کسی که قائل به خداست این کارها را دارد میکند؟ این اعمال را دارد انجام میدهد؟ این رفتار را... این خدا را میشناسد؟ مقولهای به اسم خدا، واقعیّتی به اسم خدا، میشود کسی یک شخصی قائل به روز قیامت باشد، قائل به خدا باشد، قائل به ملائکه باشد، قائل به این باشد که یک ملک اینجاست دارد بدیها را مینویسد، یکی اینجاست دارد... میشود اصلا یک شخصی یک همچنین... و این رفتارش باشد؟ کردارش این باشد؟ هان؟

