تناسب هدف و راه انسان
3خب حالا آن میرود فرض بکنید... یا اصلا رفیقتان، یا اصلا فرض بکنید خدمتکاری، کسی... حالا این بلند شود برود بدهد آنجا: هان ببین! کارت را راه انداختمها!
ـ به تو چه مربوط است؟ تو فقط اینجا یک پنج دقیقه سوار دوچرخهات شدی، سوار موتور، پول بنزینت را هم تازه او داد! ـ الآن که بنزین گران شده! ـ دیگر پول بنزینت را هم داده!
اما اگر خر سوار شوید دیگر بنزین نمیخواهد! همان علفها را میخورد و نیاز به این چیزها ندارد، خب خیلی خوب است، یک خواصِ... سوار شدی، سوار خرت شدی رفتی دادی به آن شخص، چه منتی میخواهی سرش بگذاری؟ چه اسمت را باید بزند؟ چه باید اینطرف و آن طرف بگویی؟ برای چه باید از تو تعریف کند؟ تو که هستی؟ فقط یک عامل بودی در اینجا، یک واسطه بودی در اینجا، دیگر چیز دیگر نبودی، آنی که آن پول را داد و کار آن بندۀ خدا را راه انداخت ـ حالا بر فرض از مسائلِ... به خدایش کار نداریم، همین... ـ او علت اصلی بوده، او همه چی بوده، او به اصطلاح... تو فقط همین سوار دوچرخه شدی و پا زدی و یک کمی هم ورزش کردی و برای چربیات هم خوب بود و فرض کنید که یک ربع راه آمدی و آن را به او رساندی و خداحافظ شما.
مگر غیر از این است؟ حساب اگر برسیم مگر غیر از این است؟ تو که داری میگویی تا اسم من را آنجا ننویسند نمیدهم، این را از کجا آوردی عزیز من؟ رفتی بیل زدی؟ هان؟ کلنگ زدی؟ چکار کردی؟ تا یکی نیاورد نداد که تو الآن نمیتوانی این حرف را بزنی، پس تو اینجا چه کارهای؟ تا خدا در سرش ننداخت که بیا برو بده به این آقا، که الآن تو دست در جیبت نمیتوانستی بکنی، پس چه داری پز میدهی؟ چرا داری فخر میفروشی؟ چرا خودت را به حساب میآوری؟ چرا؟! چرا به آن اصل نگاه نمیکنی؟ چرا به آن مبدأ نگاه نمیکنی؟ چرا به آنی که او مسبب الأسباب است نظر نمیاندازی؟ چرا به آنی که او علت العلل است توجه نمیکنی؟

