فدا کردن همه چیز برای رسیدن به آرزوی عظیم
7و از این قبیل در طول تاریخ الی ماشاءاللَه، الی ماشاءاللَه در طول تاریخ همیشه بوده. اینها افرادی هستند که أمل ندارند، آرزویی ندارند، آرزویشان فقط همین است. ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ اَلْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ ﴿الحجر، ٣﴾ اینها را رهایشان کن! رهایشان کن بروند بازیشان را بکنند، چرایشان را بروند بکنند، و همین آرزوهای دنیوی و رسیدن به همین مطامع دنیوی، آنها را به لهو وادارد و از رسیدن به آن مطلب و مطلوب بازدارد. رهایشان کن! ذرهم! رهایشان کن به حال خودشان؛ اینها اهل دنیا هستند.
پس بنابراین همۀ افراد اینها در معرض امتحان و آزمایشند، همۀ افراد. مرحوم آقا میفرمودند وقتی که ما آمدیم در حوزه، با این امل و آرزو آمدیم که فهممان را بالا ببریم؛ و الّا سر جای خودمان نشسته بودیم و هزار تا پست هم به ما پیشنهاد دادند، هزار تا موقعیت هم ما داشتیم، وضعمان هم خب بالاخره بد نمیشد، اوضاع و فلان و این چیزها. اما در آن فضا، دیگر فهممان رشد نمیکرد، در آن فضا اگر بودیم، دیگر علّامۀ طهرانی نمیشدیم. در آن فضا اگر حرکت میکردیم، دیگر یک عارف باللَه و بأمر اللَه نمیشدیم؛ در آن فضا اگر حرکت میکردیم... همین همین فضاهایی که داریم میبینیم در این دنیا، فضاها و موقعیتها و اشتغالات و امور مختلف... فوقش اگر یک کاری میکردیم، یک آدم خوبی میشدیم که حالا فوقش یک خدمتی هم به مردمی بکنیم، دیگر اقلّاً در فضای اشتغالی خودش خائن نباشیم، خیانت نکنیم، خیانت نکنیم، دروغ نگوییم، خیر و صلاح افراد را به آنها بگوییم، خلافِ صلاح به آنها نگوییم، مصلحت دنیایی را برای خود نپسندیم؛
هرکس هم در مهنۀ خودش و در فنّ خودش و در اشتغال خودش، هر دو طرف را دارد: آیا واقعیت را بگوید یا دروغ بگوید؟ آیا به مشتری خلاف مصلحتش را بگوید یا نه آن چه را که به صلاحش است بگوید گرچه به ضرر خودش هم باشد؛ بالاخره همین است، میخواهی بخواه نمیخواهی... آیا در آن محیطی که هست رضای خدا را در آن محیط اعمال کند یا مصالح دنیوی را در آن محیط اعمال کند؟ آیا وقتی که مورد مشورت قرار میگیرد آنچه را که حقیقت دارد بگوید یا آنچه را که به صلاح خودش هست و منافع خودش را تأمین میکند، آن را مطرح کند؟ هرکسی در هر موقعیتی که دارد، بداند در آن موقعیت این طرفش شیطان ایستاده، این طرفش ملائکه ایستادهاند؛ هرکس میخواهد باشد. آهنگر میخواهد باشد، آلمینیومساز میخواهد باشد... میگفت رفتیم یک در خانه گرفتیم، آلمینیومی، آوردیم گذاشتیم، چقدر سنگین است! چقدر این در سنگین است! بعد مجبور شدیم یک جایش را ببریم، دیدیم اُه اُه! آجر گذاشته در این لولهها، خاک و شن و ماسه و از این چیزها برداشته کرده که این آلمینیوم وزنش سنگین بشود. این چیست؟ شیطان است!

