فدا کردن همه چیز برای رسیدن به آرزوی عظیم
8خب بابا بگو من قیمت را انقدر میگیرم. نه، میگوید نه، قیمت را آن میگیرم، بعد برمیدارد در آن شن و ماسه و ... آهنگرش هم همینطور، برمیدارد آهنهای زیادی میکند آن تو، سوراخ و موراخ و... نجارش هم همینطور است، بزّازش هم... آن بنّا... هرکسی... پزشکش هم همین است، مهندسش هم همین است، آخوندش هم همین است! همه همینند؛ یک طرف شیطان ایستاده، یک طرف ملک ایستاده. من هم که الآن دارم برای شما صحبت میکنم همینم. اینطرفم شیطان ایستاده، وسوسهام میکند: آن حرف را بزن، آن را نزن.
چرا بزنم؟ چرا نزنم؟
ـ این حرف را اگر بزنی شاید به خودت هم برگردد، پس نگو! رد شو، برو یک چیز دیگر بگو. کسی هم که نمیفهمد، اینهایی هم که اینجا نشستهاند و آنهایی هم که جاهای دیگه نشستهاند، اینها هم که نمیفهمد. از دلت هم که خبر ندارند که چه میخواهی بگویی.
ـ عجب آقایی! چه حرفهای خوبی میزند!
حالا نمیداند بابا دو سوم را نگفته. دو سوم را سانسور کرده، یک سوم را به شما گفته! این آقای کلک، که انقدر در میان افراد به زهد و اینها معروف است، خبر ندارید...
خوش بود گر محک تجربه آید به میان ** تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد
آدم وقتی که نگاه میکند به یکی دارد حرف میزند، از آن لای حرفهایش هان! یکی یکی دارد رد میکند! دیدهاید؟ سخنگوها، اینها، سخنورها، از این چشمهایش پیداست دارد گزینش میکند، دارد گلچین میکند. آنجا یک خورده شیطونی میخواهد که آدم بتواند ببیند که چه خبر است. دارد دستهبندی میکند.
ملک میگوید نه، بگو.
البته هر راست گفتنی... میگویند دروغ حرام است، ولی راست هم واجب نیست. ولی دیگر انسان نباید کتمان حقیقت بکند در جایی که باید حقیقت در آنجا روشن بشود. در آنجا باید حقیقت روشن بشود. شعر جناب حافظ چیست؟
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید ** بیچاره مفلسی که عمل بر مجاز کرد

