اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

فدا کردن همه چیز برای رسیدن به آرزوی عظیم

14085
سال 1433
جلسات
نسخه عربی

فدا کردن همه چیز برای رسیدن به آرزوی عظیم

3
  • اما نه این‌که حالا هرچه: حالا برویم کنکور را امتحان بدهیم بعد ببینیم چه می‌شود! ببینیم چه نمره‌هایی می‌توانیم بیاوریم!

  • خب این معلوم است که کشک و پشک است! این فقط دنبال یک کاغذ است که آن کاغذ را پیدا کند و آن کاغذ هم به هر صورت پیدا می‌شود! کار نشد ندارد! مخصوصا برای بعضی‌ها، به دست آوردن این کاغذها خیلی راحت است! حالا دیگر از این‌جا به بعد دیگر ما جلوتر نرویم!

  • اما آن کسی که نه، اَمل دارد، آرزو دارد، خواست دارد، حساب دارد، حساب دارد! وقتی که می‌خواهد بیاید در حوزه، می‌داند برای چه می‌خواهد بیاید، از خیلی از خواست‌های عادی صرف نظر کرده. استعداد برای خیلی چیزها داشته، از آن‌ها گذشته، از خانه‌اش فرار نکرده که بلند شود بیاید در حوزه. خیلی می‌توانسته به جاهایی برسد، به مراتبی برسد، و از آن‌ها گذشته و پا روی نفسش گذاشته و به خاطر رسیدن به یک مرتبۀ علیائی از معرفت، وارد شده. بله؟!

  • مرحوم آقا رضوان اللَه علیه می‌فرمودند: ما که آمدیم در حوزه، همه چیز برای ما مهیا بود. نمره‌مان، در درس بیست بود. 

  • یک معلم داشتند، در همان هنرستانی که بودند، ـ ایشان مهندسی خواندند، رشتۀ مهندسی مکانیک. ـ یک معلم داشتند، آلمانی بود، و اصلا فارسی هم صحبت نمی‌کردند. وقتی که نمره بهشان داده بود، ـ من خودم آن کارنامه‌شان را دارم الآن، کارنامه‌شان پیش بنده است. ـ نمره‌شان را هجده داده بود. بعد به ایشان گفته بود که: حسینی! قسم می‌خورم به مسیح ـ مسیحی بود دیگر! ـ به مسیح قسم در عمرم به کسی تا به حال هفده نداده‌ام! اما به تو، هجده می‌دهم! به مسیح قسم!

  • خب همه چیز را کنار گذاشتند. همۀ آن مسائل ظاهری و آن امتیازهای ظاهری را کنار گذاشته بودند. درخواست‌هایی که از ایشان کرده بودند، همه را کنار گذاشته بودند، مدیر فلان قسمت شدن را کنار گذاشته بودند. حالا دیگر این‌ها را اسم نمی‌برم، چون اصلا خودم هم خوشم نمی‌آید...و رفتن کجا و کجا و رسیدن به چه مسائلی را... با چه نیتی آمدند به این‌جا؟ رسیدن به مرتبۀ علیای از معرفت دین. به آن جهت، وارد حوزۀ علمیه شدند دیگر. نه این‌که کاری نداشتند، کسی هم باهاشان کاری نداشت و از همه جا رانده و مانده، گفتند خب حالا چکار کنیم؟ حالا بیاییم و برویم وارد حوزه بشویم و این‌ها. نه! و همین‌ها را هم به ما می‌فرمودند. حتی به من فرمودند که ـ چون یک مسائلی برای ما می‌خواست پیش بیاید و واقعا اگر راهنمایی‌های ایشان نبود در آن موقع، ما الآن معلوم نبود که در کجا بودیم و سر از کجا درآورده بودیم ـ ایشان می‌فرمودند که: من تا الآن دارم تأثر و تأسف می‌خورم بر این‌که چرا چهارسال یا سه سال حتی بی‌خود وقتم را به این مسائل گذراندم و اگر نمی‌گذراندم، از بهترین اوقات خودم، سه چهار سال تلف نمی‌شد. حالا ایشان با این وضعیت و با این موقعیت و با این علمیّت، دارند می‌گویند که هنوز که هنوز است، من دارم بر آن سه چهار سال آخر تحسر و تأسف می‌خورم.