حجّیت عقلی اطاعت مطلقه از ولیّ خدا
7اینجوری نیست قضیه! که خدا اون جا بالا بشینه ببینه که هرچی بنده اراده کرد، نه خیر! حساب و کتاب داره! مجالی میدیم، چند روزی، گردشی بکن، چرخی بزن، اگر دیدیم که نه، حرکتت حرکت مناسبی بود، بسم اللَه! حرکت نکردی، ورد میداریم مثل پف! دیدید؟ عین پف برداشتند. اونهایی که میگفتند ما تا قطرۀ آخرمون وایمیسیم، همین روزها دیگه! میدونید این جریانات چیه و اخبار دنیا چیه و... کو؟ کوشن؟ این قضایایی که خدا برای فرعون و نمرود میگن مال کیه؟ بیا نگاه کن! بیا الآن نگاه کن! انقدر که اینها تجهیزات خریدند، انقدر اینها طیّاره خریدند. انقدر اینها بمب و موشک و از اینجور چیزها خریدند... انقدر... انقدر پول مردم رو به این دور و بریهای خودشون و این گماشتهها و علّافها و عیّاشها و اوباشها دادند... که اینها رو چکار کنند؟ نگه دارند! کو؟! چی شد؟ رفت! وقتی مشیّت خدا میاد که... عرض کردم که چند شب پیش! در جریان صدام، کسی باور نمیکرد که روزی این هیولای بیشاخ و دمِ وحشی، فرض بکنید که شرّش کنده بشه. اصلا کسی باور نمیکرد! من یکیش! اصلا باور نمی[کردم] یعنی اگر راجع به همون شاه، زمان قبل از انقلاب، یک در هزار اگر احتمال میدادیم، اونم با اون دبدبه و کبکبه و فلان، نسبت به این یکی، اون یک در هزار هم نبود. یک چیز عجیبی بود، یک چیز وحشی بیابون... چی شد؟ تقدیر خدا آمده، باید بره دیگه! تمام شد! مشیّت خدا آمده است که پروندهاش دیگه باید بسته بشه. حالا هرچی هِی داد میزنه: بابا بیایید بگردید، کشورمو بگردید، خاکهامو بگردید، بِکَنید، هِی بکنید، از این بیل بلند کنید، ببینید به چیزی میرسید؟ نمیرسید! کندن مَندن سرمون نمیشه! باید بری! اِ؟ بری؟ آره باید بری! چرا بمونی؟ مگه عراق مال توه که بمونی؟ اینو ما باید خوب عبرت بگیریم، خوب!
همه، هر تک تک ما، توی این دنیا عاریهای هستیم. بنده، شما شما شما، تک تک، یه روزی باید بذاریم بریم. تک تک ما، امانی هستیم در این دنیا، عاریهای هستیم در این دنیا. اون شاه هم که قبل از اینا بود، همون شاه سابق، اونم همین فکرها رو میکرد! من برم؟ ندیدید اون موقعها؟ اون موقع که شما ها خیلیهاتون نبودید. عکساشو که ما میدیدیم توی روزنامه، همچین وایمیسته که... اُخ اُخ اُخ! چه خبره بابا؟ فلا تمشِ فی الأرض مرحاً... و إذ قال لقمان لإبنه و هو یعظه... اینها همه از نصائح حضرت... فلا تمشِ... با تکبر راه نرو! إنّک لن تخرق الأرض! تو نمیتونی با اون سنگینی خودت، شکاف بیندازی توی زمین! چی هستی بابا؟ هفتاد کیلو! سنگ ریزه هم رو پات تکون نمیخوره! چیه؟ همچین وایمیسادند، کلاههایی میذاشتند انقدری سرشون، اصلا همۀ کلهشون کلاه بود! نمیدونم الآن هم هست یا نه از اینا؟ همۀ کلهشون میشد کلاه. بابا بردار اینو بشو مثل آدم دیگه! بشو مثل خودمون. از این طنابها میذاشتند این جا، طنابهای رنگارنگی، طناب، پشم، پلاستیک... میذاشتند قلنبه مُلُنبه، آدم وقتی نگاه میکرد خیال میکرد آی چی چی شد؟ حالا همین یارویی که اینا رو گذاشته و قلنبه، اینا رو در بیاره، آه! آدم اصلا حیفش میاد چشمش رو به این قیافه بندازه! حیفش میاد اصلا... حیفش میاد اصلا نگاش کنه. با این طنابها، با این نصاب و طنابها و برنزها و از این چیزهایی که میذارن سرشون، از اینچیزها... جلال مجازی برای خودشون درست میکنند. مجازی! اعتباری! برو جلال حقیقی برای خودت پیدا کن! بندۀ خدا باش! به خورشید میگی وایسا، وایمیسه! چیه بابا؟ چیه؟ داری افتخار میکنی به دو نفر؟ این کار رو بکنید، اون کار رو بکنید، چکار بکنید... همون که داری بهش میگی، فردا بر میگرده یکی صاف میذاره تو اون شقیقهات! همین! همین! همینی که داری بهش میگی! بزن، بکش، فلان کن، بگیر، ببند، که چی؟ که من باشم! من باشم! نمرود میگفت چی؟ من باشم! مصلحت اقتضا میکنه که من باشم! هان دیگه! اونم مصلحت داشت! اونم مصلحت اقتضا میکنه که من باشم دیگه! هان! فرعون میزد مردم رو میکشت، تمام بچههایی که به دنیا میومدند سر میبرید، که من باشم! مصلحت حکومت من، اقتضا میکنه که بچهها رو سر ببرند! اِ اِ اِ اِ! که موسی یه وقتی از تو اینا نباشه! بچۀ معصوم! بچههای معصومی که یذبّحون أبنائکم و یستَحیون نسائَکم. بچههاتون رو سر میبریدند، و و... این قصهها [را] برای چی خدا گفته؟ برای چی؟ برای اینکه امروز، من و تو به فکر خودمون و به فکر فردامون باشیم. من و تو، تو تو تو! تو رو دارم میگم! به فکر خودمون و به فکر فردامون باشیم. وقتی مشیّت خدا میاد، دیگه اون اوهام و اعتبارات و تخیّلات و اجتماعات و هووو! میتینگها! اون میتینگها! چند روز پیش داشتم نگاه میکردم یه جا، همین آقایی که در رفت و میخواست تاقطرۀ آخرش وایسه و...! نمیدونم اینا این زرت و زرتها رو تا اون وقتی میدن که احساس کنند... خب راست میگی بابا... بعضیها هستند اقلّا بابا شهامتش رو هم دارند، یعنی میگن ، بعد هم میمیرن! پاش وایمیسن! میمیرن! فلان میکنند... این جعلّقها و بوزینهها، اینا اصلا جرأتش هم ندارند! فقط همین! تا یه چند روزی تا احساس بکنند، عین موش تو سیتا سوراخ قایم... خب پاشو بیا بیرون! پاشو بیا بیرون! خب تو که میگی تا قطرۀ خون وایمیسم، خب بلند شو بیا تو هم جزء یکی از همین بدبخت هایی که دارن خودشون رو به کشتن میدن، تو هم وایسا! بسیار خب! یه تیر هم تو تو کلهات بخوره حضرت آقا! ها؟ یکی هم تو یه تیر به پات بخوره! یه احساسی هم تو داشته باشی! همینهایی که میگن ما وایمیسیم، تا قطرۀ آخر، احساس تکلیف میکنیم، وظیفۀ فلان، کو؟ چی شد؟ گم شدند! رفتند، بعد هم اینا رو میان میکِشن بیرون. اونی که میگرفت، صد تا صدتا از این مردم بدبخت رو توی عراق اعدام میکرد، رفته بود توی چاه قایم شده بود! اینا برای ما عبرت نیست؟ تو چاه... از تو چاه کشیدنش بیرون! کجایی؟! پاشو بیا کارت داریم! همین جناب صدام را میگیما! جناب صدام! از تو چاه کشیدنش بیرون، با اون وضع! هی میگه من رئیس جمهور عراقم! برو بابا بینیم! رئیس جمهور عراق! پاشو بیا بابا! رئیس جمهور عراقم! تو رئیس جمهور خودت هم دیگه نیستی الآن! رئیس جمهور عراقم! رئیس جمهورِ... همۀ ما همینیمها! همۀ ما همینیمها! همۀ ما باید بدونیم، که نظام ایندنیا، دست ما نیست. نیست دست ما. تو حرفهایی که داریم میزنیم، تو کارهایی که داریم میکنیم، مواظب باشیم، از حدّ خود پا فراتر نذاریم که قهر خدا و تدبیر خدا، صدّام و غیر صدّام نمیشناسد. نمیشناسد و نشناخت. و نشناخت.

