اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

حجّیت عقلی اطاعت مطلقه از ولیّ خدا

14808
سال 1432
نسخه عربی

حجّیت عقلی اطاعت مطلقه از ولیّ خدا

6
  • مرحوم آقا، این شعر رو خیلی می‌خوندند و ایراد می‌گرفتند بر جناب شیخ أجلّ، سخن‌سرای شیراز، سعدیّ شیرازی، که می‌گوید:

  • قضا دگر نشود، گر هزار ناله و آه ** به شکر یا به شکایت بر آید از دهنی

  • فرشته‌ای که وکیل است بر خزائن باد ** چه غم خورد که بمیرد چراغ پیر زنی

  • ایشون می‌فرمودند: نه! فرشته حساب اون چراغ اون پیرزن رو هم می‌کنه! لذا گاهی اوقات میاد، یه عذابی میاد و رد می‌شه. اون رو نمی‌گیره. از کنارش رد می‌شه و نمی‌گیره اون رو. خیلی از مسائل اتفاق افتاده، خیلی قضایا. علی کل حال، حضرت یونس یکی دید اگر اون‌جا بیاد و خلاصه قرار باشه که عذاب خدمت اونم برسه، خدمتش می‌رسه، پس بذار بیاییم بیرون. این یک.

  • دوم اینکه احتمال داره که نه، اصلا اگه اونجا بود، عذاب نمی‌آمد. خدا گفته بابا برو بیرون، تا اینکه ما خیالمون راحت بشه و ملائکه با خیال راحت هرکاری دلشون می‌خواد... خلاصه بیان ترتیب این خلایق رو بدند دیگه! خلائق و کافرانی که این‌ها خب ایمان نمیارن و علاوۀ بر اون، جلوی ایمان و توحید رو هم می‌گیرن. جلوی ایمان و توحید رو هم می‌گیرن.

  • کارهای خدا بی حساب نیست. حضرت یونس خب میاد بیرون. وقتی که میاد بیرون، میاد وسط دریا، کار خب، کار درستی بوده دیگه، آمده و نصیحت کرده و فلان و سالیان سال و حالا هم دعا کرده و حالا خدا هم به دعای همین داره عذاب نازل می‌کنه و بی‌حساب نیست قضیه. خب اگر بی حساب بود، خدا نشسته حضرت یونس هرچی بگه اجابت کنه؟ خب اون که دیگه خدا نیست! خدایی که بشینه به حرفهای بنده گوش بده و امثال بنده، اون که دیگه خدا نیست. خدایی که بیاد بشینه ببینه من چی میگم: این باید بمیرد، خدا فوری بکشدش! این باید برود، خدا فوری بکشدش، یا مثلا... این باید بماند، این باید مریض شود، اون باید... خب این که دیگه خدا نیست! اگر ما بگیم این باید بمیرد، خدا می‌گه نه خیر، تو باید به جای اون بمیری! ها! این‌جوری نیست؟ هستش دیگه! اگر خدا بخواد به جای... ما هرچی می‌گیم، یه چیزی... اگر خدا بخواد بشینه ببینه که من هرچی در این‌جا نیت می‌کنم و فکرمه، خب این دیگه خدا نیست، این دیگه حکیم نیست، این دیگه مدبّر نیست، این دیگه رازق نیست، این دیگه قهّار نیست، این دیگه جبّار نیست، پس من می‌شم خدا دیگه! منی که بر اساس فکر و خیال و سلیقۀ شخصی، و نفسی که تا سر تو منجلابِ هواها و هوس‌ها فرو رفته تقاضا می‌کنم! نه یه نفس رسول اللَه. نه یه نفس أمیرالمؤمنین. نفسی که از اون فرقِ سر، از این مویی که دارید می‌بینید، تا این، آها! این ناخن پایی که زیر جورابه، از این‌جا تا این‌جاش تو نفسانیّات، أنانیّت‌ها، خودکامگی‌ها، خود محوری‌ها [است] که همه رو هم به اسم خدا می‌ذارم. همه رو هم به اسم خدا می‌ذارم، از سر تا پا، توی این منجلاب و قاذورات دنیا و ریاسات و أنانیّت‌ها و فرعونیّت‌ها گیر کرده‌، اونوقت من از خدا توقع دارم اینجور بشود، اونجور بشود. اِ! خدا بیاد حرف بنده رو گوش بده؟ به به به به! قربان عمه‌ام بری! عجب خدایی هستی تو دیگه! تو دیگه چه خدایی هستی؟!