اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

حجّیت عقلی اطاعت مطلقه از ولیّ خدا

14808
سال 1432

حجّیت عقلی اطاعت مطلقه از ولیّ خدا

19
  • یکی از رفقا می‌گفت. می‌گفتش که فرض کنید در همین ممالک فلان و این چیزها بودم، یه وقت رفته بودم یه چیزی بگیرم. یه وسیله‌ای بگیرم. اون وسیله هم هیچ عیبی نداشته. اینور رو نگاه کردم، اونور رو نگاه کردم، فلان کردم، چکار کردم، هرچه نگاه کردم، گفتم که: این چنده؟ ـ یه وسیله، وسیلۀ آشپزخونه و فلان ـ گفت این قیمتش انقدره. نگاه کردم دیدم اون چه که نوشته روی چیز، قیمتش بالاتره. اما این قیمتش پایین‌تره. گفتم چرا این پایین‌تره؟ گفت به خاطر این‌که بیا این‌جا، این‌جا ـ می‌گفت من اصلا نفهمیدم ـ این‌جا، خورده به اون‌جا، خراش وارد شده، رفتند، رنگ کردند و قشنگ عین اولش در آوردند. ما به خاطر این، قیمت رو داریم پایین‌تر می‌دیم. کدوم یک از ما این‌کار رو می‌کنیم؟ کدوم یک از ما؟ مسیحی! کدوم یک از ما این کار رو می کنیم؟ از تو ما مسلمونا، از تو ما شیعه، من رفتم جنس بخرم. زیرش شکسته، این‌جوری به من نشون می‌ده. شکسته رو طرف خودش! شیعۀ علی! ها! شیعۀ علی!‌ چیز سیاه هم پوشیده، به عنوان ایام عزاداری. همین ماه رمضان. البته سالها پیش بوده. طرف شکسته و تَرَک رو به من نشون نمی‌ده، که بعد هم بگه آقا خودت ترک زدی. ما نکردیم! ما جنس رو سالم تحویل دادیم! ایام شهادت أمیرالمؤمنین. لباس سیاه پوشیده که تو کمرش بخوره. نمی‌دونم شب قدر رفته، فلان کرده، داره به من می‌ندازه! بعد اون هم مسیحی! چندی پیش بود، دیگه حالا این قضیه رو نمی‌گم. حوصله ندارم! 

  • ولی همینقدر می‌گم، یه جایی رفته بودیم، مسیحی بود بنده خدا. کیف من افتاده بود، از جیبم کیفم افتاده بود، توش دو هزار دلار بود. دو هزار و خورده ای دلار توش بود. هیچی. ما رفتیم و فلان و بعد یه مدت متوجه شدیم اِ این کیفه نیست. به اون رفیقمون گفتیم بریم دیگه ولش کنیم دیگه نیست دیگه. گفت چی نیست سید؟ به همین راحتی می‌گی...؟ گفتم نیست دیگه بابا! هرکی بوده برده. اونم خیال کردم مثل این جا بوده. از هر ده شاهی‌ش نمی‌گذرن. این‌جا حالا، دو هزار دلار هم تو این باشه. گفت حالا بریم بابا یه سری بزنیم، برگردیم، حالا یه سری بزنیم، گفتیم بابا بی‌خود وقتمون رو چیز نکنیم. ـ مفصله جریانش. به خیلی از رفقا گفتم. جریانش مفصله. از این هم خیلی اتفاق افتاده ـ خلاصه برگشتیم، رفتیم دیدیم بله، اون شخصی که اون جا مسئوله، یه جوان مسیحی، بیست و پنج شش ساله. جوان مسیحی. یه جوون. گفتیم آقا یه همچین قضیه‌ای، مسئله‌ای. گفتش که توش چی بود؟ خصوصیاتش رو گفتیم، گفت رنگ کیف؟ گفتیم قهوه‌ای. گفت پیش منه. صاف! گفت دادمش دفتر فلان، برید اون‌جا بگیرید، الآن تلفن می‌کنم، تماس می‌کنم برید بگیرید. اون رفیقمون رفت، اونجا از دور که میومد، اینجوری اینجوری می کرد! پیدا کردم! ها! انگار به گنج رسیده! پیدا کردم! واقعا هم گنج بود! به نسبت به این مملکتی که ما داریم و این مردمی که ما داریم، چیز شکسته‌شو به طرف خودش می‌کنه که به ما بندازه، واقعا هم باید اینجوری اینجوری بکنه! گنج پیدا کرده. گفتش که آوردم. گفت پیدا کردم. این نمی‌تونست اینو برداره؟ البته من صد دلار، هرچه کردم، قبول نکرد، بالاخره من گذاشتم تو جیبش. یه صد دلار، گفتم بریم بابا دیگه. گفت چرا به من پول می‌دی؟ گفت این کار هرروز منه. اول و آخر نیستش که برای شما دارم اینو انجام می‌دم. هرروز از این قضیه اتفاق می‌افته. این اگر می‌خواست این کار رو بکنه، شاید روزی پونزده هزار دلار کاسب بود. چون این فقط دوتاش که مال ما بود. می‌گفت این کار هر روز منه. کدام مسلمون و شیعه‌ای رو شما سراغ دارید که بیاد این کار رو انجام بده؟ ایناها اینم مسیحی! مسیحی! مسیحی دیگه!