معنای لغوی و اصطلاحی شرع و شارع
4ای مرغ سحر، ـ جناب سعدی، علیه الرحمة میفرماید که:
ای مرغ سحر عشق زپروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
پروانه! این بلبل، همهاش میخونه. ادعای عشق گل رو میکنه. عاشق گله، میاد میشینه میخونه میخونه، تا صبح میخونه. میگه بابا خوندن که... شما ضبط هم باز کنید واسهتون میخونه. این که چیزی نیست. اگر راست میگی، ببین این ارادت و ابراز علاقۀ تو، تا کجا تو را جلو میبرد؟ این ابراز علاقهها، آقا مریدیم! آقا دوست داریم! آقا ما شما رو... همه کشکه! همه کشک و بادمجانه! همه کشک بادمجانه. آقا مخلصیم! هرچه بفرمایید گوش میدیم. نه آقا جون! این حرفها نیست! همه کشکه! حبابه! سرابه! کسراب بقیعة یحسبه الظمآن ماءً. تا یه فشاری داده میشه، همۀ بود و نبود رو فراموش میکنیم. اصلا چی بوده، کی هست... کی چی... یه مسئله بر خلاف توقع گفته بشه، انگار نه انگار رفاقتی بوده. انگار نه انگار صداقتی بوده. انگار نه انگار سابقهای بوده. ابدا! ابدا!
ای مرغ سحر عشق زپروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و... پروانه مثل بلبل هی جیک جیک نمیکنه. هی بشینه بخونه. نه! هی پر میزنه. هی دور این شمع پر میزنه. هی پر میزنه. هی خودش رو نزدیک میکنه. هی گرم میشه، هی میاد جلو، میبینه داغه، این شمع داغه، هی میاد جلو، میره عقب، هی خودشو تست میکنه. تست میکنه. تا چقدر میتونه به این شعلۀ شمع نزدیک بشه؟ هی خودشو میاره جلو، هی میاد جلو، میبینه اون عشق و علاقۀ به او، او را به بطن این آتش و شعله میکشاند. و چارهای ندارد از اینکه جلو بره. احساس سوزش میکنه، ولی این احساس سوزش را برای خودش لذت میشمارد. لذت! ما از چی خبر داریم؟ چی؟! همینطور... آقا ما ... هرچه بفرمایید... آقا ما دست شما رو میبوسیم... شما حبیب ما هستید! بابا برو پی کارت! برو پی کارت!
این پروانه، میاد جلو، جلو، و به جایی میرسد که دیگر سر از پا نمیشناسد و برای رسیدن به محبوب، از جان خودش هم میگذرد. میاد خودشو میزنه به آتش. خودشو میزنه. مرحوم آقای انصاری ـ این قضیه اومد به ذهنم، گفتم بگم، نگم، بگم نگم...؟ گفتم حالا میگم! چرا نگم؟! بگم! ـ مرحوم آقای انصاری، ایشون طبیب قدیمی هم بودند. پزشک قدیمی هم بودند. درسش هم خونده بودند. الآن که سر هرکوچهای یه دونه از این عطاریهای قدیمی و پزشکی و اینها درست شده و خلاصه نه درسی، نه کتابی، یه چند تا علف و اینها رو سر هم میکنن و به خورد اون بدبخت میدن. یا از پایین، یا از بالا! امالۀ از پایین یا از بالا! حالا بدبخت هرجا رسید که رسید. بعد هم اگه یه بلایی سرش اومد، میگن دیگه تقدیرش بوده دیگه! غیر از این نمیشه! تقدیرش همین بوده. نه حسابی، نه کتابی... ولی اطباء قدیمی، اینها درس خونده بودند. خود طبّ گیاهی درس دارد. اینطور نیست که میگن که آقا اینها گیاهیه ضرر نداره. خب تمام این سمها، تو همین گیاه هاست دیگه! پس این سمها از کجا آمده؟ از همین گیاهها آمده. از آسمان که نمیاد! بسیاری از این علفها مسمومند. بسیاری از این داروها سم است. مقدارش باید مشخص بشه. همین اسفندی که میخورن، این اسفند سمه. سمه! یه مقداری بیشتر بخورن کبد رو از کار میندازه. حتما که سم در مواد شیمیایی نیست. در همین قرصهایی که میگن که این قرصها صد در صد گیاهیه. خب گیاهی باشه! مگه گیاهی سم نیست؟ ضرر نداره! خیلی هم ضرر داره! خیلی ضرر داره! همین گیاهان خانگی که الآن در بسیاری از این خانهها هست، همین برگهای بزرگ داره، مسمومهها! حواستون باشه یه وقت بچهها دست نزنن به این. این مسمومه. یه مقدار از این رو اگر بچه بخوره میمیره. اسهال میکنه میمیره. خیلی از اینها مسمومه. حالا هرکی اومده واسه خودش یه عطاری درست کرده و یک بساطی راه انداخته و... پیغمبر فرمودند: کسی که طبابت کند بدون علم، خون اون کسی که او را به واسطه از بین برده است، بر گردن اوست! و باید قصاص بشه! نه این که فقط چیز...! قصاص بشه! بیان اعدامش کنند! که برای طببّب بدون تعلم، اومده این کار رو انجام داده.

