شرع وفلسفۀ نیاز به آن
4گفتم آقا این عکس یه آقائیه بهش میگن آقای بنی صدر. اخیرا از دور و بریهای آقای خمینیه و میگن که رابط بین افراد، جریانات و مسائل با ایشون هست و دور و بر ایشونه. یه سری تکون دادند با همین عصا: روزی خواهد رسید، که از این مرد، بلائی بر سر این مملکت بیاید که دیگر جبران نخواهد شد. واللَه و باللَه این حرفرا من از ایشون [شنیدم] این حرفهای کیه؟ این حرف اونائیست که این چشمشون بازه. این چشم. در اون وقتی که همه همه چی میگفتند. و همه برای ما تکلیف تعیین میکردند. یکی میگفت این کار حرامه. اون یکی میگفت این کار واجبه. اون یکی میگفت مستحبه. هرکی دیگه! هرکی برای ما تکلیف تعیین میکرد. منتها ما، بهش اعتماد داشتیم، اعتماد داشتیم. گوش کردیم. گوش کردیم. و مطالبشو... اما همین رفقا و دوستان ما، افرادی بودند که به ایشون در همون زمان ایراد وارد میکردند و میگفتند کار شما غلط و اشتباهست. تو همین رفقا و دوستان ما بودند. زیاد هم بودند. حالا بعضیا به زبان میآوردند، بعضیا به زبان نمیآوردند. همه تو دلشون بود. ایشون فرمودند: جریانی آمد و گذشت ـ یه روز به من گفتند ـ گفتند آس محسن یه جریانی آمد و گذشت. ـ اینها را به عنوان مقدمه دارم میگما! مقدمۀ اون صحبتم. ـ یه جریانی آمد گذشت. تو این جریان همه امتحان شدند. البته خب، نمرهها فرق میکرد. همه امتحان شدند. فقط چند نفر قبولی ـ دستشون رو اینطوری کردند ـ فقط چند نفر قبولی بود در این قضیه. چند نفر. اون کسانی که سی سال با پدرمون آشنا بودند، تجدید آوردند. تجدید آوردند. الآن... نمرهها هم فرق میکنه. تجدید از چنده؟ من نمیدونم! ده؟! ها؟ از ده به پایین میگن؟ تا صفر تجدیده، تا یک هم تجدیده؟ بعضیا ده شدند. بعضیا نُه شدند. بسته به میزان تلنگری که به این دلشون خورده بود، نمرات تجدید، فرق میکرد. بعضیا هفت شدند. نمرۀ هفت آوردند. بعضیا هم صفر. صفر که دیگه تجدید نیست، رفوزه است دیگه! مرخصه! و مرخص شدند. یعنی مرخص مرخص شدند. اوه! چه مرخصی! بیا و ببین! چه مرخصی! مرخص شدند، انّه من عباده المُرخَصین! این آیۀ قرآن نیستها! اینا آیات ماست! یه دفعه مرحوم آقا به من فرمودند که آقا چطوره حالتون؟ گفتم: انّا من عباد اللَه المرخصین! گفتند این آیه کی نازل شد؟ گفتم دیشب نازل شد! دیشب داشتم با خودم فکر میکردم و گفتم که من وضعم چطوره؟ در احوال خود همی تفحص میکردم، دیدم که انّا من عباد اللَه المُرخَصین!

