تجلّی حقیقت واحدۀ ولایت الهی در مظاهر مختلف
9عرض کنم حضور باهر النّور که ایشون آمد و رفت و سلام علیکم! حالا انگار دیو دیده! بابا یه آدم معمولیه دیگه! چه خبره؟ سلام علیکم! خب حالا درویش! بیچاره حالا درویش نبود! سید اولاد پیغمبر، عمامه داشت، نه موی تا اینجا داشت، نه تبرزین داشت، نه سبیل تا اینجا داشت. به ما میگن سبیل میذاری! حالا نمیدونم سبیلم هست، زیاده؟ کمه، نمیدونم! می گن سبیل داره! من سبیلم کجا بود؟!
تبرزین داره، فلان داره! سید طلبهای آمده بود، اولاد پیغمبر! صوفیش کجا بود؟ درویشیش کجا بود؟ کلاه هفت تَرک و دوازده تَرک کجا بود؟ اومد نشست و سلام علیکم و حالتون خوبه و مرحمت عالی... چایی خوردند و دید نه! چیزهای درویشی و صوفی که نقل میکنند... امان از این حرف مردمها! امان از این حرف مردم! همینطوری یه چیزی میگنها! هرّی! یه مشت گوسفند هم قبول میکنند. یه گاوی یه حرفی میزنه، یه مشت گوسفند هم قبول میکنند. بابا برو ببین، بشنو، حرف رو بشنو، مطلب رو بشنو، آخه تو که به این میگی صوفیه، تو رفتی باهاش حرف زدی؟ صحبت کردی؟ آخه تو که اصلا راش نمیدی تو خونهات! چی میگی صوفیه؟ چی میگی درویشه؟
امان از این مردم، و از این حرف مردم و امان از این عوام. عرض کنم حضورتون که آمد و نشست و سلام و یه خورده حال شما و یه خورده شروع کرد با این خندیدن و شوخی کردن و مزاح کردن و دید نه بابا اینم مثل بقیۀ آدمهای دیگه است! نه دُم داره، نه سُم داره، نه دندونش تا اینجاست! نه موش تا اینجاست! مثل آدمای دیگه است بندۀ خداست! اولاد پیغمبر. و این حرفها. بعد گفتش که خب! شنیدم کسالت دارید، کسالت دارید، افتادید، فلان و این چیزها. گفت آره آقا، به شما زحمت دادند، شما را آوردند در اینجا. یه خورده این بنده خدا یخش که وا شد، گفت آره زحمت دادند و اوردند. گفت نه! خیلی خوشوقت شدیم. مگه قلبتون درد بکنه سراغ ما بفرستید! پی ما بفرستید! شوخی میکرد. منم دیده بودمش. خدا رحمتش کنه. خیلی اهل شوخی و مزاح و این حرفها بود. میخوند. مطالب رو در نفس میخوند. مطالبی که در نیت بود میخوند، از این مطالب داشت. یه وقتی هم با مرحوم آقا خیلی رفیق و صمیمی بودند. ولی بعد دیگه مسائلی پیش اومد دیگه این اواخر ارتباطشون کم شد و در همون زمان سابق هم ـ همون زمان قبل از انقلاب ـ به رحمت خدا رفت. حتی سنگ قبرش هم یادمه مرحوم آقا نوشتند. آقازادهشون آمد پیش مرحوم آقا، تقاضا کرد و ایشون هم یه انشائی نوشتند برای سنگ قبر. این مضجع شریف و این تربت منیف، آرامگاه بدن فلان... یه همچین چیزی برای ایشون نوشته بودند که البته در خور همون موقعیت ایشون بود. چون مرحوم آقا گزافه گو نبودند و بیخود هم چیزی نمینوشتند.

