عینیت گفتار و رفتار اولیای الهی با حقیقت قرآن و سنت معصومین
8خب ما یه نگاه به اینطرف بکنیم. نگاه به اینطرف بکنیم. هیچ نمیگیم اونهایی که آمدند و رفتند، حتما یه ریگی به کفششون بوده. نخواستند. نخواستند! امید نداشتند. تفکرشون تفکر دیگری بوده. حال و هواشون حال و هوای دیگری بوده. آقا رو تا وقتی میخواستند که با منویّاتشون موافق باشه. آقا رو تا وقتی میخواستند که با مسائل اجتماعی اونها راه بیاد. آقا رو تا وقتی میخواستند که با تفکرشون... من یه وقتی با یکی از همینها با ماشینشون... در اون موقع پیش مرحوم آقا، ما رسالۀ رؤیت هلال رو درس میگرفتیم. ایشون به ما درس میدادند در طهران که بودیم. آمدیم سوار ماشین شدیم و این حرفها. رسیدیم به میدون بهارستان، خب اون موقع زمان انقلاب بود و شلوغ بود و زمان شاه و دیگه اواخر اون زمانها بود. خب ما معمّم بودیم و دو سه تا معمم تو ماشین بودند. یک دفعه یکی از همین جوونا با چند نفر آمد و بالا و آمد تا نگاه به ما کرد و همچین ذوق زده شد و یه عبارت انگلیسی گفت: و بی بان جاست.
ما، فلان کس رو میخوایم. اسم برد.
یک دفعه این چنان حالت شعفی به خود گرفت و خندید و بِراو! بِراو! فلان!
چه خبره؟ چیه؟ وی بان جاست چیه؟ اونجا من فهمیدم که میزان ظرفیت افراد چقدره. ظرفیت! ظرفیت. بعضیا ظرفیتشون یه دونه لیوانه. لیوان. دوتا قلپ بخوری، تموم میشه. بعضیا ظرفیتشون یه استکانه، اون که با یه قلپ تموم میشه. بعضیا ظرفیتشون یه انگشت دونه است. دیدید انگشت دونه می کنن تو دستشون سوزن نره؟ هان؟ یه انگشت دونه است! اصلا نرسیده تموم میشه. بعضیا انگشت دونهاند! انگشت دونه! ظرفیّت! بچهها! عین بچهها! سبک! افراد سبک! بعد از اینکه این جریان اتفاق افتاد با خودم گفتم آیا اینها با پدر ما مشکل پیدا نمیکنند؟ اصلا عجیببودها! یه دفعه این قضیه آمد در ذهنم. این مسئله آمد. اینها مشکل پیدا نمیکنن؟ گفتم که اگر پدر ما اینی که هست، و اینا اینن، قطعا باید مشکل پیدا کنن. حالا باید بشینم ببینم کِی این قضیه اتفاق میافته؟ مدتی نگذشت... دیدیم حرفها شروع شد! یکی داره میاد میگه آره تو یه مجلس بودیم فلانی یه همچین چیزهایی میگفت ها! چیزهای بوداری بود! دیگری اومد و گفت فلانی و... کم کم از بودار و این حرفها مطلب گذشت و کمکم صریح شد و مسائل خیلی صریح شد. خیلی صریح، صریح صریح. از این قضیه سالها گذشت. روش اولیای الهی اینه.

