عینیت گفتار و رفتار اولیای الهی با حقیقت قرآن و سنت معصومین
3یکی میگفت ما توی عرفات بودیم. ـ خودش تعریف میکرد ـ همون زمان سابق، زمان شاه. خب الآن خیلی فرق کرده. اوضاع بهداشتی و مسائل و سرویسها و اینها تغییر کرده. اون سابق اینطور نبود. اون زمانی که ما حج مشرف شدیم، اصلا اینطور نبود. مشعر اینطور نبود، عرفات اینطور نبود، امکانات نبود، چیز نبود. یکی بلند شده بود میگفت... البته این قضیه مال...... نصف شب بلند شده بود از خواب و خلاصه نیاز به آب پیدا کرده بود و رفته بود یک دیگ شربت بود! درست کرده بوده اون بیچاره برای فردا، که به این خلق اللَه چیز.. فردا چیز کنه، هوای گرم و اینها، شربت بده، تخم شربتی و اینهاریخته بود... رفته بود همۀ اون شربتها رو ریخته بود رو سرش! خیال کرده بود آبه! شربت هم که شیرینه، تمام بدنش به هم چسبیده بود، وا نمیشد! بعد یکی هم اونجا طبع شعرش گل کرده بود، خلاصه صبحی و اوضاعی ... میفهمه و خلاصه قضیه لو میره و قضیه مشخص میشه. اینم خلاصه درمیاد و موقع اذان صبح، همه سینه بزنید: إنّ الصّفا و مروتی، بپر تو دیگ شربتی!
همه توی عرفات، سینه میزدند! برای این بندۀ خدا. معرکه گرفته بود. اون شخص خودش میگفت، یعنی بودش تو اون کاروان، پیرمردی بود خوشمزه! این قضیه رو تعریف میکرد. میگفت ما در چیز که بودیم دو سال پیش و فلان، یه همچین قضیهای. خلاصه اون موقع نبود دیگه! امکانات نبود. دیگ آب با دیگ شربت و چیزای دیگه عوضی میشد. و از این مسائل پیش میآمد. آن وقت یکی رفته بود پیش بنده خدایی، اتفاقا منبری هم بود. اون کسی که این رو نقل میکرد منبری بود. نمیدونم، احتمالا الآنم ظاهرا حیات داره. نشنیدم فوت کرده. میگفت که: یه بیچارهای رفته بود ـ خلاصه ـ قضای حاجت کرده بود و بعد یکی رفته بود و متوجه شده بود و خیال کرده بود ماییم. ما این کار رو کردیم. اومده بود و جلوی جمعیت ـ چقدر واقعا بعضیا بیادبند، چقدر بیتربیتند، ـ حالا به فرض هم یکی یه خطایی هم کرده باشه، اشتباهی، نفهمیده، نشده، حالا... داد زدن نداره! بلند شده جلوی همه آی! این چه وضعیه؟ دور تر میرفتید و فلان و این چه کاریه؟! خلاصه ما هرچی گفتیم ما که نکردیم این کار رو. نه! شما بیرون بودی، ما دیدیم بیرون بودی. بعد فرداش متوجه شد این شخص که ما نبودیم و اینها، و چیز شد و این حرفها و فهمید، اومده بود، میگفت یواش نشسته پیش ما، آقا ببخشید که ما دیشب خلاصه چیز کردیم و جلوی جمع و فلان و این چیزها. گفتم: اینجوری که نمیشه آقاجون! دیشب بلند کردی آبروی ما رو جلوی این عده سی چهل نفر بردی، حالا اومدی بیخ گوشمون الآن داری میگی ببخشید؟ بلند شو برو جلوی همه بگو! که آقا من... . و طرف حاضر نشد! ببینید انانیت چکار میکنه! أنانیّت، نفسانیّت! خب این حجش قبوله؟ این عرفاتش قبوله؟ بلند کنی آبروی یه مؤمن رو ببری، اونوقت بعدا در وقتی که مشخص بشه این اشتباه بوده، یواش بیای در گوشش بگی ببخشید؟ ببخشید کجا؟ باید بری به همه بگی ما نسبت به ایشون اشتباه کردیم، اولا کارمون غلط بوده، دوم این که در مصداق هم همینطور.

