ارتباط اطلاقی و بی قید وشرط خداوند و اولیای او با بندگان
3در یک مجلسی بودیم، چند نفر نشسته بودیم، و مرحوم آقا هم ـ رضوان اللَه علیه ـ به اتفاق بعضیها نشسته بودند. قرار بود یک مجلس عقدی باشد. یک نفر در آن مجلس بود و شخص مناسبی نبود. پیرمردی بود. مرحوم آقا قرار بود آن عقد را جاری کنند. یک مرتبه در حین صحبت که ایشان داشتند صحبت میکردند، آن شخص یک خطور شیطانی در ذهنش آمد که با مطالب ایشان مقابله کند و نگذارد که این عقد انجام بشود، به خاطر چی... به محض اینکه این خطور در ذهنش آمد، هنوز بیان و ابراز نکرده بود، بعضی از رفقا و دوستانی که اهل باطن بودند، ـ ما که کور بودیم و حالا هم هستیم! ـ یکدفعه دیدند فضای مجلس عوض شد. عوض شد! یعنی آن مجلس که از جنبۀ روحانی و نورانیاش همه ملتذّ و بهرهمند بودند، یکدفعه فضا عوض شد و خیلیها هم متوجه شدند. و گفتند که این قضیه... در همین حین که این قضیه اتفاق افتاد، یک مرتبه ایشان قار و قورش درآمد و شروع کرد به یک جنبۀ از صحبت آقا اعتراض کردن، و زد به کل مجلس را خراب و مرحوم آقا هم از عقد منصرف شدند و به کل عقد نخواندند. و دیگری خواند و آن هم بعد، نه در آن مجلس.
ببینید! تا فکر خلاف میآید، فضا عوض میشود؛ تمام شد! این فضای نورانی و روحانی یک مرتبه تبدیل شد به یک فضای شیطانی که اصلا خود مرحوم آقا هم مشخص بود که دیگر حرفشان را میخواهند تمام کنند. یعنی دیگر حوصلۀ برای ادامۀ صحبت نداشتند. انقدر! حتی صحبت هم نمیآیدها! فکر خراب، مساوی است با شیطنت. فکر خراب مساوی است با کدورت. فکر خراب مساوی است با تغییر چهره. و چهرهاش هم عوض شد همان بیچاره. چهرهاش هم تغییر پیدا کرد و آن کسانی که اهل معنا بودند، خب مطالبی را میگفتند و چیز میکردند. اینجور بود قضیه.

