ملاک حسن و قبح اعمال
15یک دفعه من میخواندم در احوالاتش، پارسال بود کی بود خیلی وقت پیش بود، قاضی بلند میشود میآید پیش ابوحنیفه در کوفه بوده میگوید فلان کس را ما آوردیم به عنوان دزد و میخواهیم دستش را [قطع کنیم] و فلان، آوردند آنجا و صحبت کرد و گفت این باید دستش قطع بشود، وقتی که رفت آن شخصی که پیش ابوحنیفه نشسته بود گفت این که [حُکمش] قطع شدن دست نیست، این که این است این که این کار را کرده، گفت ا راست میگویی و فلان! بعد گفت بفرست الان دستش را قطع میکنند گفت ولش کن بگذار بکنند عیب ندارد حالا گذشته دیگر، اینقدر این معطل کرد تا رفتند دست آن بدبخت را قطع کردند که این از حرف خودش پایین نیاید! نگویند اشتباه کرده، آن وقت این دشمن شماره یک امام صادق، این را میاندازند در زندان، به خاطر مسائل خودشان دیگر، حالا دلیل نیست برای اینکه چون حالا در زندان منصور است پس بنابراین آدم خوبی است، نه! خوارج هم رفتند معاویه را بکشند حالا آدم خوبی بودند؟ همان خوارجی که آمدند برای کشتن امیرالمومنین همان خوارج هم رفتند سراغ معاویه، همانها [هم] رفتند سراغ عمروعاص خب موفق نشدند [ولی] راجع به علی، دیگر آنها شمشیرشان اصابت کرد و اینها، خب اینها آدم خوبی نبودند، مگر دلیل بر این است که هر کسی فرض بکنید که مخالف با یک فرد مخالفی باشد فرد صالحی است؟ نخیر! دواعی! هزاران هزار داعی هست برای ارتباطات و موافق با آن فردی که در راه است و در رأس آن امام علیه السلام است نشانه برای [صلاح] است ولی مخالفت با فرد مخالف دلیل نیست. دواعی مختلف ممکن است باشد برای مخالفت. دواعی دواعی مختلف است، این همه فئات مختلفه اینها در جهنم و در جهیم، اینها هیچکدامشان [اهل اصلاح] نیستند.
خب حالا همین آقا چون با خلیفه آمده مخالفت کرده، چون افراد را تهییج کرده برای مبارزهی با منصور، به خاطر این میشود یک فرد انقلابی، فرد مبارز، فرد مجاهد، و از افتخارات اسلام! میشود از افتخارات اسلام! اینطور مینویسندها! نوشتند دیگر، در کتابهایشان نوشتند چرا؟ تو که داری افراد را دعوت میکنی، تو که داری نامه مینویسی نامهی تو هم به منصور میرسد و دستور زندان میدهد، چرا خودت بلند نمیشوی؟ میگوید نه! من اینجا نشستم میخواهم تکالیف عباد را تعیین کنم! چرا خودت بلند نمیشوی؟ چرا خودت در خانه نشستی و میگویی لنگش کن مردم بروند جبهه؟ ابوحنیفه نشسته در خانه به مردم میگوید آقا بروید جبهه، جبههی با منصور دوانیقی، خودت بلند شو برو! ها! یک گلوله هم به کلهات بخورد تا بفهمی این گلولهای که به کلهی مردم میخورد چه مزه میدهد؟ امیر المومنین وقتی که شمشیر دستش میگرفت حسن و حسین هم با او در صفین بودند، خودش هم از همهی مردم به لشگر نزدیکتر بود، ننشسته بود مثل ابوحنیفه مردم را راه بیندازد به مبارزهی با منصور دوانیقی و بعد هم آن نامه به دست منصور برسد و بگوید حالا بگیرید و در زندان و بعد هم در زندان فلان، نه! خودش هم بود وسط معرکه، نمیگفت لنگش کن، جانش هم مثل بقیه بود علی، تقدیر و مشیت الهی را هم برای همه یکسان میدید، حساب و کتابی هم بین خودش و غیر خودش، هزارتا اینور و آنور و چی چی محافظ و برج و بارو و نمیدانم تا ثریا، برای خودش قرار نمیداد، نه بابا! همان شب نوزدهم هم که وقتی گفتند آقا با شما تا مسجد بیاییم گفت برای چی میخواهید بیایید؟ میخواهید بیایید چی کار کنید؟ آیا از تقدیر الهی میتوانید من را حفظ کنید بلند شوید بیایید، نیامدند، آمدند در مسجد، ابن ملجم آمد زد. تازه آن چی بود؟ [او] عالم به خفیات هم بود، ما هیچی! این را هم نداریم، الحمدلله این را هم نداریم.

