معیار سنجش حقیقت اعمال
15ایشان میفرمودند: اینها مانند یک میوهای میمانند که این میوه از درون، کمکم شروع میشود به پوک شدن، پوک شدن، پوک شدن، و بعد فقط یک پوسته مثل حباب میماند. تعبیر ایشان حباب بود. یک حباب فقط هست. این حبابی که روی آب است، دیدید؟ روی حوض، رودخانه، جایی که حرکت میکند، حباب است! ا! حباب است! یک پف بکنید، تموم شد! هیچی نبود! حباب که اصلا وزن ندارد. آن واقعیت دوم به صفر رسید. حرفش هست. استدراج یعنی این. یعنی انسان از نقطه نظرِ از دست دادن واقعیت حقیقی و واقعی، از آن تهی میشود، ولی در عین حال، آن مظاهرِ مستمرّی که با آن انس داشته، بر قرار است و نمیفهمد. این گولش میزند. میگوید یک توسل بکنیم. اما این توسل دیگر توسل نیست. یک شعر بخوانیم، از اینها ما دیدیم. دیدیم، میآمدند منزلمان، نمیدانم این افراد، حرف میزدند، فلان حرفها، از در، دیوار، از جنگ، همان زمان شاه، آن موقعها، از اینطرف، اونطرف، اینجا جنگ شده، امریکا فلان، آخر تو را چه به امریکا بابا! برو پی کارت بابا جان! امریکا آنجا اینطور کرده، او فلان کرده، تمام حرفها این ...
بعد آخر سر یکیشان را میکرد به یکی دیگر: یک غزل حالا بخوان! یک غزل بخوان! یک صفایی پیدا کنیم! یک غزل ...! ای بدبخت و بیچاره حافظ که غزلهایش را تو داری میخوانی! بابا آن غزل حافظ را باید اینجا خواند؟ دیگر همه جای دنیا را زدی و بستی و فتح کردی و برای همه نقشه و مسئله کشیدی، حالا یک ربعی باقی مانده از وقت، یک غزلی بخوانیم برویم، اینها که بالاخره مجلس ما یک شعری و یک مطالبی هم داشته باشد. اینها چیه؟ سرگرمی! همهاش سرگرمی. سرگرمی. تا آخر هم همین است. بعد هم اسم خودمان را معلم اخلاق میگذاریم!
امام سجاد علیه السلام میفرماید، که سؤال من، این است: حجّتى یا اللَه فى جرئتى على مسئلتک، مع اتیانى ما تکره سؤال از تو میکنم، اما این سؤال من، سؤال یک بنده گناهکار است. عجبها! هم گناه میکنیم، هم از خدا درخواست میکنیم. خوب چیزی استها! این عبارتهای امام سجاد، یه خورده امید ما رو زیاد میکنه. یعنی میگه خیلی هم از خودمون نا امید نباشیم، چون خود حضرت، گفتم که حضرت زبان حال ماست، این عبارات حضرت، زبان حال ماست، که از زبان مبارک آن حضرت، دارد برای ما بیان میشود، و ما باید همانطوری که [در خواندن] قرآن، قاری را غیر و خود را مستمع میپنداریم، [در] دعای أبوحمزه ثمالی هم قاری را امام سجاد و خود را مستمع بدانیم. حضرت دارد به ما میگوید این تویی! تویی تویی! نگاه کن! به خودت نگاه کن! امام سجاد دارد برای ما بیان میکند این تویی. و خب البته باعث خوشوقتی هم هست! بگوییم عیب ندارد، امام سجاد ما را هم قبول کرده اینطوری. چون میگوید ما همینیم دیگر، پس معلوم است در عین حال حضرت درها را نبسته، باز گذاشته. میگوید در عین حال که ما بنده گناهکار هستیم، ولی از رو نمیرویم، خواستمان را هم میگوییم به خدا. نه! جرأت داریم! حجّتى یا اللَه فى جرئتى ... جرأت داریم! عجب خدای خوبی است که به ما انقدر جرأت داده، میگوید گناه هم کردی، عیب ندارد، بیا! گناه هم کردی، بیا! بنده گناهکارمان هم بالاخره بنده ماست دیگر! گفت مال بد، بیخ ریش صاحبش! بالاخره حالا چه بنده بنده خوب باشد، چه بنده بنده بد باشد، از تحت عبودیت خدا که بیرون نمیرویم. به خدا میگوییم: خدایا خیلی خب! تو اگر یک خدای دیگری برای ما سراغ داری، بسم اللَه! ما را حواله بهش بده. ولی تو این قضیه میدانیم عاجز هستی! هیچ ...! با آن همه خداییت، این دیگر از تو برنمیآید! هرچه تو خدایی و عظمت و قهاریت داری، این مسئله میدانیم که از تو برنمیآید! خدای دیگری نداری که تو ما را به او حواله بدهی، مجبوری بپذیری! چارهای نداری! لذا همین مسئله، به ما جرأت میدهد. میگوید عیب ندارد، با خودمان میگوییم: گناه کردیم که کردیم، بالاخره از حکومت خدا که بیرون نرفتیم!

