معیار سنجش حقیقت اعمال
13لایقش نیستی، بلند شو بیا پایین، آنی که لایق است برود بالا. لایق نیستی بیا پایین. چرا دروغ داری میگویی؟ چرا داری حقه بازی میکنی؟ چرا داری دروغ میگویی؟ پس وقتی بالای منبر هستی، زبانت أخرس است، به همین دلیل. به همین دلیل، زبانت میشود چی؟ أخرس!
اما أمیرالمؤمنین چی؟ آن زبانش أخرس نیست. واقعیت پشت قضیه، آن واقعیت دوم، اتصال ذات علی است به ذات پروردگار، این واقعیت دوم است. این را چکارش میشود کرد؟ اتحاد نفس علی است با ذات پروردگار. این واقعیت، واقعیت دوم. این است قضیه. او میشود ظلمت مطلق، و لعن لاعنین را إلی أبد الآباد به دنبال دارد، این میشود نور مطلق و رحمت راحمین را و حمد حامدین را إلی أبد الآباد، تا خدا خدایی میکند به دنبال دارد. أمیرالمؤمنین! دو جنبه مخالف، یکی ظلمت مطلق، و یکی چی؟ و یکی نور مطلق.
پس بنابراین، امام سجاد این را دارد به ما میفرماید. به خدا عرضه میدارد که: خدایا! من با زبانی دارم با تو سخن میگویم، سؤال خودم را دارم با زبانی از تو میکنم که این زبان واقعیت دوم را ندارد. هیچ ربطی پشتش نیست. گناه او را کور کرده. حقیقت را او از بین برده. دارم با تو نجوا میکنم، اما فکرم یک جای دیگر است. دارم با تو حرف میزنم، اما ذهنم یک جای دیگر است. دلم پیش تو نیست. ذهنم پیش تو نیست. توجه به تو ندارم. فقط لقلقه لسان است. کور شده. این دل بسته شده. این نفس بسته شده. فقط یک ...
مرحوم آقا رضوان اللَه علیه، در توضیح این مسئله میفرمودند اینهایی که خب میآیند، بعضیها بودند از دوستان خودشان، از شاگردان مرحوم آقای انصاری، حالاتی داشتند، مطالبی داشتند، کارهایی انجام میدادند، سخنشان، تاثیر داشت، چرا سخنی که أمیرالمؤمنین میفرماید، اثر دارد؟ چون واقعیت دوم را دارد. چرا حرفی که من میزنم تاثیر ندارد؟ چون از واقعیت دوم بیبهره است. فقط همین، فقط همین یک کلماتی، یک حروفی، یک مطالبی پشت سر هم میآید. ولی وقتی که آن ولی خدا، آن عارف، آن کسی که دلش زنده است، مینشیند و با آدم صحبت میکند، آدم میبیند دارد عوض میشود، عوض میشود، آن به خاطر آن واقعیت ثانی است. آن حقیقت ثانی که پشتِ ... آن دارد کار انجام میدهد، نه این الفاظ. الفاظ کاری انجام نمیدهند. الفاظ همه جا هست. ایشان میفرمودند: خب اینها، دارای حالاتی هستند در ارتباط با مسائل و کارها و اطاعتهایی که دارند، پذیرشهایی که دارند، خب حالاتی دارند، یک استقامتی دارند، نفسشان، روحشان صفایی دارد، تازگی دارد، طلب درش نمرده، خواست درش نمرده. هی دنبال میکند. بروم ببینم چی گیرم میآید. بروم ببینم از اینجا چی به دست میآورم. بروم به آنجا برسم. حال طلب، در او از بین نمیرود. ولی وقتی که اینها در یک مسائل دیگر بیفتند. کثرات و ارتباطات آنها را بگیرد، و نفس آنها را به این طرف و آنطرف بکشاند، که بودهها! نظیر این مطالب ... راجع به بعضی از افراد، حالا دیگر اسم نمیبرم، و همه آنها هم فوت کردهاند و به رحمت خدا رفتند و خدا هم با همه آنها با فضل خودش عمل کند، ما چه کنیم؟ من فقط در اینجا به نحو اعتبار اینها را میگوییم، والّا ما که داستان نمیخواهیم [بگوییم]، داستان پردازی نمیخواهیم بکنیم. برای خودمان میخواهیم عبرت باشد. اینها مسائل استدراج است.

