تاثیر زمان در ملکوت عبادت
2أعوذُ بِاللَه مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَه الرَّحمَنِ الرَّحیم
وصلَّى اللَه عَلَى سیدنا و نبینا أبىالقاسم مُحَمّدٍ
وعلى آله الطّیبین الطّاهرین و اللعنة عَلَى أعدائِهِم أجمَعینَ
وَ قَد رَجَوتُ أن لّا تُخَیبَ بَینَ ذَینِ وَ ذَینِ مُنیتِى. فَحَقِّق رَجائِى وَ اسمَع دُعائِى یا خَیرَ مَن دَعاهُ داعٍ وَ أفضَلَ مَن رَّجاهُ راجٍ.
در شب گذشته، قدری راجع به خصوصیت ماه مبارک رمضان خدمت رفقا مطالبی عرض شد. و گفتیم که این ماه، ماهیست که خداوند بر ما منت گذاشته، به ایجاد مُعِدّات و استعدادها، برای خانه تکانی دل از هرچه غیر اوست.
یک روایتی از رسول خدا صلی اللَه علیه و آله و سلّم مرویست که فرمودند: حدیث قدسی است که خداوند میفرماید: روزه، اختصاص به من دارد. الصّوم لى. خیلی عجیبه. وأنا أَجزى به.1 جزای روزه را هم خود من میدهم. مرحوم آقا میفرمودند که: به نحو دیگری هم میشود این روایت را معنا و تفسیر کرد که: الصوم لى و أنا أُجزى به. یعنی خود من جزا و پاداش روزه هستم. وأنا أَجزى به، و أنا أُجزى به. من جزا میدهم به واسطه صوم، یا من جزای صوم هستم. خودِ من هستم.
دلیل بر این مطلب این است که گرچه انسان وقتی که نماز میخواند، توجه او به سمت و سوی پروردگار است، نه تنها در مورد نماز، که انقدر تأکید شده، الصلوةُ خَیرُ مَوضُوعٍ2، إن قُبِلَت، قُبِلَت ما سِواها، وَ إن رُدَّت، رُدَّ ما سِواها.3
بهترین تکلیفی که خدای متعال وضع و جعل نمود، تکلیف صلاة است. تکلیف نماز است. اگر شخص آن نماز را به جای آورد همانطوری که مورد رضای پروردگار است، سایر اعمال او هم قبول میشود. و این قبولی، یک قبولی تشریعی نیست، که خدا بگوید خب حالا چون نمازت را با حضور قلب خواندی، بقیه کارهایت را هم من میآیم قبول میکنم، گرچه خلاف باشد. نه! این غلط است.
این صحیح نیست. این قبولی، یک قبولی تکوینی است. یعنی وقتی که نماز قبول شد، تکویناً تأثیر میگذارد در نفس، و نفس را متحوّل و متغیر و متقرّب میکند به حریم پروردگار. و نفس وقتی که متحوّل شد، یعنی از یک افقی به یک افق دیگر منتقل شد. این معنا، معنای نماز است. وقتی که شما نماز میخوانید و آن حضور قلب را پیدا میکنید، و در خود آن قرب را احساس میکنید، همان قرب، عبارت است از قبولی سایر اعمال. شما دیگر نمیتوانید با وجود این قرب دروغ بگویید. امتحان کردید؟ حالا انشاءاللَه که پیش نیاید.
- مصباح الشريعة، ص ١٣٦.
- ٢. مكارم الأخلاق، ص ٤٧٢.
- ٣. المقنع (للصدوق)، ص ٧٣.

