بررسی حیثیت ظاهری و باطنی اعمال در اتصاف به حسن و قبح
12تو کجایی تا شوم من چاکرت *** چارقدت دوزم کنم شانه سرت چادر برای تو بدوزد کفش پایت کند خانه شمارا جارو بکم، جا برای شما بیندازم تمام اینها رو میگوید حضرت موسی میگوید، این چه دار میگوید خدا، خدا که مجرده، خدا که مادی نیست خدا که وجود بسیط است وجود بصرافه است به قول فلاسفه بسیط الحقیقه کلِّ الاشیاء اگر میرفت به آن چوپان میگفت مردک آخر تو وجود حق بالصرافه بسیط الحقیقه کل الاشیاء را آمدی داری باید، نگاه به حضرت موسی میکند میگوید حالت خوبه، امروز صبحانه چه خوردی، با من داری این جوری حرف میزنی، حضرت موسی از این اصطلاحاتی که ما میگوییم از این به او نگفت، گفتش چی داری میگویی بابا، خدا که این نیست، خدا که انسان نیست، خداکه این حرفها نیست، و زد توذوق این بیچاره، و زد تو ذوق این بیچاره، این هم خلاصه ناراحت شد فلان و حالا خدا را ما اینجوری داشتیم که محبوبی گیر آوردیم، داشتیم بااو عشق بازی میکردیم، که این آمد این حرفها را زد، این هم پیغمبر است، حرفاش بی حساب نیست، پس من باکی داشتم عشق بازی میکردم، با کی داشتم دل و قلوه میدادم نمی دانم با این حرفها با کی داشتم این مسائل را میگفتم پس من بد شده وضعم قاطی کرد خلاصه خدا خطاب میکند بابا با حرف او چکار داشتی بابا حالا وقتی که اون گفت، چارقت دوزم، مگر من حالا چادر سرم میکنم، بگذار بگوید حال اگر گفت چادر، کفش برایت میدوزم حالا مگر من کفش پایم میکنم بگذار بگوید چه کارش داری، بگذار بگوید بگذار بگوید کفش او را وصله میکنم، بگذار بگوید جوراب او را چی میکنم، بگذار هر چی دلش میخواهد بگوید ما درون را بنگریم ببینید، این کلام را اگر این آقای چوپان میآید در این مجلس در شب یکشنبه میگفت همه رفقا براو میخندیم چرا؟ چون ما فقط حرف را داریم میبینیم، ما فقط این مطالبی که از دهان او خارج میشود میبینیم و بر این مطالب داریم میخندیم و بر این مطلب خرده میگیریم، اوه حرف دهانت را بفهم چی داری میگویی، به خدا که این حرف رو که نمی زنند این هم بنده خدا ناراحت، ولی اگر حضرت موسیایی بود

