اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

شراکت در أعمال خیر و شر دیگران به‌واسطۀ رضایت از آن عمل

14189
سال 1430

شراکت در أعمال خیر و شر دیگران به‌واسطۀ رضایت از آن عمل

17
  • این در حالی بود که به پای موسی بن جعفر علیه‌السّلام غل و زنجیر بود تازه حضرت می‌گفت که به این راضی هستیم، بعد گفت نه این جور نمی‌شود، زندان بر این مرد خوش می‌گذرد، این واقعاً، این نفس بشر چقدر می‌تواند قسی باشد!! آخر تو که این طور نبودی هارون، هارون تو که این طور نبودی، تو که این قدر قساوت نداشتی، ولی عجیب است، این یواش یواش یکدفعه این پیدا نمی‌شود این قساوت که یکدفعه پیدا نمی‌شود، کم کم می‌آید کم کم می‌آید، گفت اول می‌آید تخم مرغ می‌دزد، بعد می‌آید مرغ می‌دزد، بعد به کجا می‌رسد، شتر می‌دزدد یواش یواش اگر در همان موقعی که، موقعی‌ که جوانیش بود می‌گفتند که موسی بن جعفر علیه‌السّلام را زندان کن، می‌گفت اگر سر من را بزنند همچنین کاری نمی‌کنم او را به زندان نمی‌اندازم، ولی می‌بینیم نه، می‌آید به سلطنت، کم کم می‌چسبد، حکومت امر و نهی می‌چسبد، می‌زنند بالا ومی‌زنند پایین، وقتی اینها خوب می‌چسبد، این لشگریان که می‌آیند سان می‌بینند، می‌آیند می‌روند هر چه خلیفه بفرماید سمعاًو طاعه از این دور قاب چینها و این مشت افراد فاسد و فاسق و فاجر، که دین خودشان را در هوای دنیای خودشان فروختند. اینها می‌آیند تملّق می‌کنند، آدم را بالا می‌برند مثل بادکنک، که می‌برند که یک مرتبه آن بالا می‌ترکد! این‌ها کی هستند؟! 

  • می‌آیند کم کم، یواش یواش، آن حالت انسان را بر می‌گردانند، آن موقعیت فکری و ذهنی بیست سال گذشته‌ای که به خلافت رسیده را می‌آیند عوض می‌کنند، یک روزه که نیست میآیند یکی را می‌کشد، فلان کس مخالفتت را کرده، بیایید سرش را جدا کنید حالا مخالفت کرده که کرده. برای چه می‌خواهی بکشی؟ به چه حقی تو او را که مخالفت کرده می‌خواهی بکشی؟ مگر زنا کرده؟ مگر خلاف کرده؟ مگر قتل نفس کرده که تو داری او را می‌کشی؟ مخالفت کرده که کرده، مگر تو پیغمبری، توی هارون مگر پیغمبری، مگر جبرئیل هستی مگر بر تو وحی نازل می‌شود، خوب رو تخت سلطنت نشستی خوب بتمرگ، برای چه کسی که مخالفتت را کرده می‌کشی؟! روی چه حسابی می‌کشی؟! هی می‌کشد هی می‌کشد، می‌کشد کم کم نوبت موسی بن جعفر علیه‌السام می‌رسد. این نفس آماده می‌شود بعد هم چی الحمدلله فقها داریم، ابوحنیفه داریم، نمی‌دانم یحیی بن اکنم داریم نمی‌دانم، فلان می‌آیند برای ما می‌گویند که حقّت است باید این کار را بکنی، خلافت اسلام است باید نگهداری، کسی که مخالفت می‌کند کسی که شق عصای مسلمین را می‌کند، کسی که موجب افتراق جمع مسلمین می‌شد، و امثال ذلک از این حرفها بارت می‌کنند، و بارت که کم نیست، اضافه می‌کنند این نفسی که خودش مستعد برای انحراف بود، می‌گذارند یک دم کنی روی آن، قشنگ آن بماسد. این موقعیت را هواها بماسد و آماده می‌شود کم کم ها، حالا برویم سراغ اصلی، اصلی، امام شیعیان در مدینه است، برویم سراغ موسی بن جعفر علیه‌السّلام برویم سراغ موسی بن جعفر علیه‌السّلام او هسته اصلی است، چه شد به این جا رسید؟! خوب موسی بن جعفر علیه‌السّلام که کاری با تو ندارد! موسی بن جعفر که کاری باتو ندارد، خود موسی بن جعفر علیه‌السّلام که به اصحابش می‌گوید که شما حرف نزنید، همین موسی بن جعفر به هشام بن حکم نگفت دهانت را ببند! این موسی بن جعفر علیه‌السّلام به معلی بن خنیس نگفت جان تو بر باد نده! گوش ندادند!! آمدند هم زحمت خود و هم زحمت امام را ایجاد کردند، هم برای خودشان، هم برای امام هم آمدند ایجاد کردند. ولی در عین حال افراد می‌آیند می‌روند، می‌گویند نه بابا این کاری نمی‌کند این مسئله‌ای ندارد، نشسته درمدینه، افراد می‌آیند و می‌روند مسئله می‌گوید. می‌گوید نه من‌ نمی‌توانم ببینم که یک نفر در مقابل من هست و قطب قرار گرفته و مردم در دور او طواف می‌کنند، من خلیفه عباسی، من حاکم اسلام، در خلافت عباسی من نمی‌توانم فردی را مقابل خودم ببینم، نمی‌تواند ببیند می‌آید موسی بن جعفر علیه‌السّلام را می‌گیرد و بعد به آن وضع و به آن کیفیت به شهادت می‌رساند. چه جور می‌شود آدم این طور بشود؟! چه جور می‌شود که آدم به این نقطه می‌رسد و یک همچنین کاری و یک همچنین مسئله‌ای از او سر می‌زند؟!