کیفیت تبیین برنامۀ زندگی انسان در دعای ابوحمزۀ ثمالی
10مثلا گاهی اوقات برای والدهمان که تعریف میکنم یک همچنین چیزی، میگوید که تو هنوز دو سالت نشده بود! بعد ما آن موقع سه سالمان بود. و خب، طبعا بچه سه ساله را که نمیبرند در مجلس، مجلس بود و اخوی ما که پنج ساله بود، دو سال از ما بزرگتر بود، آن شب همراه آقا مسجد رفته بود، خیلی مجلس، مجلس عظیمیبود. خدا رحمت کند مرحوم پدر بزرگ ما، مرحوم حاج آقا معین شیرازی بود. مرحوم دولابی بود، مرحوم حاج هادی ابهری بود، خدا بیامرزد همه اینها را ...، دامادِ آقای انصاری، مرحوم تناوش بود، بسیار آدم خوبی بود ایشان، خدا بیامرزد، خیلی حالاتی داشت، و عرض کنم که، از افراد دیگر خیلی بودند، از شهرستان ظاهرا بودند، بله از شهرستانها بودند و خیلی مجلس بزرگی بود. منزل خیلی بزرگی داشت در کوچه برلن، خیابان لاله زار معروف بود آن زمان. خیلی منزل بزرگ ...
شاید یکی دو هزار متر منزلش بود. اتاقهای بسیار وسیع ...، خیلی مجلس عظیمی بود. آمدند مرحوم آقا از مسجد آمدند و آقای انصاری هم آمدند و مجلس شروع شد و یکدفعه، این جناب صاحب منزل رو کرد به آقا گفت: «آقا سید محسن کجاست؟ چرا او را نیاوردهاید؟» آقا گفتند این سه سالش است! بچه سه ساله الان خواب است! کجا بیاورم او را؟ گفتند نمیشود! خودش گفت تا ایشان نیاید، ما شام نمیدهیم! به این افرادی که هستند حالا مرحوم آقای انصاری پیرمرد حضور دارند! رو کرد به حاج هادی ابهری، گفت «هر چی حاجی بگوید ما قبول میکنیم، قبول دارید یا نه؟» خیلی رفیق بودند آن موقع با هم، میگفتند، میخندیدند، خوش بودند. واقعا با هم خوش بودند. او هم گفت این راست میگوید! نه گذاشت و نه برداشت گفت: «هر چه مهندس بگوید، باید همان انجام بشود» ماندند همه چکار کنند؟ آقا گفتند خیلی خوب حالا چه جوری بیاوریم در این موقعِ نصفِ شب، ساعت یازده، آن موقع؟ گفت «الان راننده با ماشین میرود و میآورد» گفتند همینطوری بروید منزل، عیالمان که بچه را نمیدهد! ایشان یک کاغذی نوشتند که آقا سید محسن را شما به این راننده تحویل بدهید، به این راننده تحویل بدهید، ولی خوب مادرمان چه میگوید؟ میآیند دم در میگویند بچه را بدهید! چه کار کنیم؟ هیچی! خوب خط ایشان مشخص بود و امضا ... مادر من میگوید که ساعت یازده شب در زدند که کی است؟ فکر کردم بابات آمده! یکی آمده میگوید:

