حقیقت فطرت
11آن موقع میفهمد که ای داد بیداد چه بر سرش آمده آن موقع میفهمد که عجب حالا باید بیاید جواب این کارها را بدهد تمام این کارها یی که انجام داده حالا باید بیاید جواب دهد جواب ندهد همچنین درازش میکنند که یاد دروان شیرخوارگیاش بیافتد. مگر مملکت خدا کشک است چنان میآیند به سر آدم میآورند که انسان آباء و اجدادش را به خاطر بیاورد!
این شخص آمد پیش رسول خدا همان شخص مشرک، خوب میتوانست این کار را انجام بدهد و میتوانست پیغمبر را به شهادت برساند. گفت: یا محمد کیست که تو را از دست من نجات بدهد؟ کی است که نجات بدهد؟ ببینید همین طور که پیغبمر خوابیده بود اصلا زحمت یک تکان دادن سر هم به خودشان ندادند فرمودند: اللَه اللَه اللَه سه مرتبه خدا با یک آرامشی آن آرامش خیلی عجیب است آن اطمینان نفس آن سکون نفس که با آن سکون و یقین و اطمینان واقعا میگوید اللَه، شوخی نمیکند، سرش را نمیخواهد بند کند، سر کارش نمیخواهد بگذارد که فرصتی پیدا کند و از پشت درخت بپرد و پایش را بگیرد! همان طور که خوابیده میگوید: معلوم است که خدا نجات میدهد من که خوابیدهام چطوری میتوانم؟ تو هم که با شمشیر برهنه بالای سر من هستی، من که نمیتونم خودم را نجات بدهم، گفت حالا که اللَه هست پس بنابراین ببینم آن کسی که دارد تو را نجات میدهد بیاید نجات بدهد، همین که شمشیرش را بلند کرد یک مرتبه بادی آمد او را تکان داد و به درخت خورد و شمشیر از دستش افتاد پیغمبر شمشیر را برداشت و بالای سر او ایستاد و گفت کی است که تو را نجات بدهد؟ و قضیه برعکس شد و گفت ببین شمشیر تو است و مال من نیست شمشیر من در خیمه است، بدون شمشیر آمدم، یکدفعه آن مشرک شروع کرد به لرزیدن، خوب یقین ندارد و این خام است، این هنوز تربیت نشده است، این مشرک است باید تربیت شود، این هنوز نفسش مرتبط به آن صقع ملکوت نیست تا مثل پیغمبر با آرامش بگوید اللَه شروع کرد بِ بِ بِ پیامبر فرمودند: پِت پِت نکن بگو اللَه، گفت: اللَه، حضرت شمشیر را دادند گفتند بفرمایید بگیر شمشیری که دستشان بودند به او دادند و حالا که قرار است که اعتراف بکنی که اللَه میآید و آن حقیقتی که آن حقیقت در ارتباط بین من و تو آن حقیقت یکسان است نسبت به من بیشتر نیست، نسبت به هر دوی ما یکی است، تساوی دارد مساوی است، تو به همان حقیقتی اقرار و اعتراف کردی که من به آن حقیقت اعتراف میکنم و این هر دو یکی است، حالا که این طور است دعوا نداریم شمشیر را بگیر، طرف بلند شد و نگاه کرد و گفت اشهد ان لا اله اللَه و اشهد ان محمد رسول اللَه و ایمان آورد به پیامبر و از همان جا در لشگر پیامبر وارد شد.

