اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

دعوت قرآن از انسان به متابعت از أحسن

14468
سال 1430
نسخه عربی

دعوت قرآن از انسان به متابعت از أحسن

11
  • یکی از این مشرکین دید عجب! بهترین فرصت پیش آمده، سردسته‌ی تمام اینها، پیغمبر رفته کنار، نشسته، تخت! زیر درخت گرفته خوابیده برای خودش، انگار نه انگار معرکه‌ای هست، بابا در اینجا دشمن است، اینجا ....، یکی تیر هم می‌زد کار پیغمبر تمام بود، از همان دور هم می‌زد، گفت بلند شویم برویم خلاصه که الان وقتش است، خب چرا این حرف را می‌زند؟ چون فطرتش را به کار نینداخته، فطرتش و آموزه‌هایی که خدا در آن قرار داده به کار نینداخته، باید به کار بیندازد، تو که الان داری می‌روی این مرد را می‌کشی برای چی می‌کشی؟ برای اینکه مخالفت است؟ خب چرا اول نرفتی حرفش را بشنوی؟ برو ببین چی دارد می‌گوید؟ باشد، پیغمبر، عیب ندارد مخالف تو، تو مشرک آن هم پیغمبر، او مخالف تو خب تو هم مخالف او، خب این به آن در، تو چرا می‌روی او را می‌کشی؟ این کشتن چرا؟ این خون بر زمین ریختن برای چی؟ چون با تو مخالف است باید بکشی؟ این است؟ خدا این را در انسان قرار داد؟ چون این با تو مخالف است باید خونش را مثل مرغ به زمین بریزی؟ چون مخالف است؟

  • این آن آموزه‌های الهی است؟ این می‌گوید پیغمبر با من مخالف است بروم و خونش را به زمین بریزم، فطرت به او چه می‌گوید؟ می‌گوید نه! مخالف است که مخالف باشد برو حرفش را بشنو، مطلبش را بشنو، ببین چی می‌خواهد بگوید؟ مرامش چیست؟ مقصدش چیست؟ و بفهم و درک بکن آن موقع تصمیم بگیر که چه باید بکنی؟ آیا باید بکشی یا باید ولش کنی یا باید چی کار کنی؟ نه اینکه صرفا با تو مخالف است. آمد سراغ پیغمبر شمشیر هم کشیده از غلاف بیرون که حتی موقعی که از غلاف می‌خواهد شمشیر را بیرون بکشد پیغمبر یک وقت از خواب بیدار نشود نقشه‌اش [خراب‌] بشود، نه! قشنگ آماده، دارم می‌آیم‌ها، دارم می‌آیم سراغ پیغمبر هیچ کس هم نیست، آمد بالای سر پیغمبر ایستاد، یک مرتبه پایش خورد به یک سنگی پیغمبر سرشان را بلند کردند دیدند یک مشرک با شمشیر بالای سرشان است، خب این یعنی چی؟ یعنی تمام دیگر، اشهد ان لا اله الا اللَه و اشهد انا رسول اللَه دیگر، آنجا باید پیغمبر بگوید انا، وقتی شهادتین می‌گوید پیغمبر می‌گوید من هستم دیگر، حضرت فرمودند آقا چیه؟ چی می‌خواهی؟ هیچی آمدم دیگر قائله را تمام کنم، آمدم دیگر تمام این بساط و این چیزهایی که‌ کردی همه را تمام کنم، خب می‌خواهی بکن، هر کاری دلت می‌خواهد، گفت ها! حالا یک سوال از تو می‌کنم بعد آن وقت می‌رویم سراغ اصل مطلب، بگو ببینم یا محمد! اسم آورد، کی می‌تواند تو را از دست من نجات بدهد؟ کی می‌تواند نجات بدهد؟ اینجا من خیال می‌کنم خدا به دادش رسیده بوده، بالاخره وقتی که یک شخصی بیاید یک کاری انجام بدهد یک دفعه می‌زند و تمام می‌کند، اینی که ایستاد، اینی که ایستاد و این سوال را کرد یک دستی، یک عنایتی، یک لطف خفی شامل حالش شده و او را اصلا به این پرسش وادار کرده است.