معرفت پروردگار متوقف بر تحقق سنخیت میان عبد و رب - ج17
20خب خوشا به حال اینها؛ حالا ما چه کنیم؟ ما چه کنیم که در یک چنین وضعیتی هستیم؟ ما چه کنیم که در این موقعیت هستیم؟: زبان ما اخرس است، قلب ما مرده است، سمع ما سمع حیوانی است، بصر ما بصر شهوانی است، بصر ما بصر دوبین است، گوش ما ناتوان است از شنیدن زمزمههای ملکوت، ما چه کنیم؟ باید تربیت شد، باید ابتهال کرد، باید توجه کرد، باید اشکی ریخت، باید نالهای کرد تا اینکه انسان کم کم دل محبوب را به سمت خود جذب کند و راهی به آن طرف بگشاید.
خدا رحمت کند مرحوم آقا را، این غزل حافظ را خیلی میخواندند، این غزل حافظ را که دارد حافظ ز دیده دانه اشکی همی فشان، ایشان میفرمودند: خیلی این شعر عجیب است.
حافظ زدیده دانه اشکی همی فشان *** باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما وقتی انسان گریه می کند، ابتهال میکند این دانههای اشک حکم دانههایی را دارد که مرغ وصل میآید به طمع این دانهها در آغوش انسان قرار می گیرد. اول شعرش چیست؟ اول میفرماید که: ساقی به نور باده برافروز جان ما. به به به خدا رحمتش کند، خدا رحمتش کند واقعا شعر اگر باشد همین شعرهاست، حقیقتی اگر باشد در همین حرفهاست، در همین حرفهاست. ساقی به نور باده برافروز جان ما، یا در بعضی از نسخهها هست جام ما، ولی آن جان ما بهتر است.
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما. خوش به حالت، کارش دیگر تمام شده. ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم، ای بیخبر، ای بدبختی که... هی برو مقاله بنویس، هی برو کتاب بنویس، هی بگو این حرفها بیخود است، هی برو بگو این مطالب سر و ته ندارد ای بدبخت! ما در پیاله یعنی در آن قلب وجود خود عکس او را دیدهایم، عکس رخ یار را دیدهایم. ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما. برو خاک بر سرت بکن.

