اهمیت استقامت مومن در مسیر حق
8امام صادق مینشست و میفرمود: هر کس میخواهد بیاید بحث کند در نمیرفت. امیرالمؤمنین در مسجد مدینه مینشست و میفرمود: هر کس میخواهد بیاید و بحث کند یهود و نصاری و مجوس، از اقوام مختلف بیایند «سَلُونِى قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِى» سرش را بالا نگه میداشت و خجالت هم نمیکشید؛ سرش را پایین هم نمیانداخت! صاف! «سَلُونِى قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِى، فَإِنِّى بِطُرُقِ السَّمَاوَاتِ أَخْبَرُ مِنْکمْ بِطُرُقِ الأَرْضِ»1 هر چه هم میپرسیدند، نمیفرمود نمیدانم. اگر حضرت هم جواب نمیداد، مانند ما میگفت: در این مسأله بداء حاصل شده است، لذا جوابش را بعد میدهیم. حضرت نفرمودند: بداء حاصل شده است. خوبا حاصل شده است! نمیدانم از این حرفها! حرف زد و پای حرفش هم ایستاد. فرزندانش هم همینگونه تا امام زمان عجل اللَه تعالی فرجه.
الآن هم امام زمان میفرماید: «سَلُونِى قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِى» الآن هم حرفش همین است. منتهی مصلحت الهی این است که حضرت در غیبت باشد. وقتی حضرت بیایند همین را میگویند، فرقی نمیکند.
امام سجاد علیه السلام هم به ابوحمزه میفرماید: تو در راه زمین احتیاج به دلیل داری، آیا در راه آسمانها احتیاج به دلیل نداری!؟ ائمه همه همینطور بودند، چرا؟ چون در دستشان گوهر بود. وقتی جوهر باشد، هر کسی میخواهد بیاید بحث کند و مسأله بپرسد و حکم و فتوا بپرسد و دلالت و راهنمایی دیگر تفاوتی نمیکند، چون در دستش گوهر است، ولی من نه، چون در دستم خرمهره است، گردو است. حالا خودم را جای امام صادق و موسی بن جعفر و امام سجاد: میگذارم، وقتی دستم را باز کنم و همه بفهمند در دستم خرمهره است، دیگر این دکان مشتری ندارد.
پس باید همیشه دستم را ببندم و لب فرو بندم، نه چیزی را بنویسم، نه چیزی را بگویم، نه با کسی صحبت کنم و فقط همین طور بیایم و بروم یا نماز جماعت بخوانم یا فرض کنید بنشینم که دستم را ببوسند، ولی وقتی صحبت کنم، مچم باز میشود.
- بحارالأنوار، ج ٤٠، ص ١٥٣

