اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

فراموش کردن موقعیت خود یکی از علل سقوط سالک

14018
سال 1428

فراموش کردن موقعیت خود یکی از علل سقوط سالک

17
  • شیخ بهایی در مشهد یک چیز هست، ما یکدفعه رفتیم به زیارت آن‌جا، مرحوم آقا برای ما این قضیه را نقل می‌کردند کوچک بودیم شیخ بهایی می‌گذشت در مشهد، رسید به جایی دید که این قبر پیرپالان دوز هست در مشهد، گنبد دارد و این‌ها دید یک پیرمردی نشسته و دارد می‌زند به این کفش‌ها و این چیزها و سندانش و نمی‌دانم میخ می‌زند و چه می‌کند، فلان، دلش به حال او سوخت، رفت جلو و خواست یک لطفی به او بکند، یک وردی خواند یک ذکری خواند و دست زد به آن چکشی که با او این می‌زد و این کفش و این‌ها را اصلاح می‌کرد و درست می‌کرد، یکدفعه چکش تبدیل به طلا شد! طلا! یکی از انواع [و] اقسام کیمیا این مسئله هست، الان هم شاید، الان هم یعنی این مسائل کم و بیش هست. خود مرحوم آقا شیخ عباس قوچانی ایشان می‌گفتند که من در همان زمانی که در نجف بودم پیش مرحوم قاضی بودم خودم دیدم یک درویشی را که آمده بود و متوسل شده بود در صحن امیرالمومنین و چهل روز در آن‌جا بود و بعد خودش به آن حالت درآمد که دست که می‌زد این به شی‌ء فلزی، حالا هرچه که می‌خواهد باشد نه این‌که فقط مس و این‌ها، این تبدیل به طلا می‌شد. گفتند من خودم این را دیدم برای مرحوم آقا تعریف می‌کرد.

  • این دست زد و طلا شد یکدفعه پیرمرد نگاه کرد به او و گفت این چه غلطی بود که کردی؟ چه غلطی بود ....؟ یکدفعه گفت چه دارد به من می‌گوید؟ من چکش او را طلا کردم عوض تشکر او است؟ تا آخر عمر بلند شد برود کیفیش را بکند! دارد می‌گوید این غلطها چه بود کردی؟ من ماندم [، گفت‌] برش گردان! این دیگر نمی‌توانست برگرداند این فقط می‌توانست طلا کند، بعد خودش یک نگاه کرد برگشت! گفت برو، برو، آن‌هایی که به ما دادند بالاتر از آنی است که به تو دادند! خلاصه آن‌جا یک تنبهی برای او پیدا شد و از همان جا از شاگردان پیر شد و از او مطالبی گرفت و چیز کرد. ببین به این‌جا رسیده ولی می‌بیند بالاتر هم هست. این دارد با چکش و با سندان با میخ و با سوزن و با چیز دارد کفش می‌دوزد ولی خبر ندارد که این نفسش در کجاست؟ تو این را داری می‌بینی و این اصلا از این نمی‌تواند بگذرد، اصلا نمی‌تواند از این بگذرد، طلا؟ طلا چیست؟ سندان را تو برای من طلا کردی؟ من یک نگاه بکنم کره‌ی زمین را طلا می‌کنم تو داری یک سندان طلا به من می‌دهی؟ کره‌ی زمین را من به نگاهم طلا می‌کنم چه می‌گویی؟ اگر می‌توانی بکن! اگر می‌توانی بکن!