فراموش کردن موقعیت خود یکی از علل سقوط سالک
16دو سال پیش بود توفیق پیدا کردیم یک سفر ما رفتیم، خصوصی بود با سهتا چهارتا از دوستان بودیم، برای حج مشرف شده بودیم از ایام منا و عرفات و اینها که بودیم، حرکت کردیم احرام بستیم رفتیم برای منا، چون شب نهم را ما در عرفات نرفتیم، شب نهم را مستحب است انسان در منا باشد نه در عرفات، روز را برود در عرفات، اهل تسنن شب را در منا میروند و حق هم با آنها است. رفتیم در آنجا، بعد صبح رفتیم در عرفات، ظهر در آنجا بودیم، شب پیاده برگشتیم، همهی اینها را پیاده میرفتیم. ما در این چهار یا پنج روزی که بودیم اصلا سر ما در زیر خیمه قرار نگرفت، میخوابیدیم با همین مردم، بلند میشدیم با همین مردم، اصلا معلوم نبود کجاییم؟ زمین هستیم؟ آسمانیم؟ کجا؟ اصلا در چه چیزی هستیم؟ این قدر هم خوش بودیم هیچ طوری هم نشد هیچ! هیچ طوری نشد! انگار نه انگار، نه اینکه نبود میگفتند که فلان جا فلان جا، گفتیم نه بابا! همین جا میگیریم میخوابیم، زیرانداز میانداختند با چندتا رفقا همان جا میخوابیدیم شب، یکی هم پیش ما سیاه بود یکی سفید بود یکی زرد بود قرمز بود نمیدانم فرض کنید که هر کسی بود میآمد، میرفت، فلان، خلاصه، خب گذشت. از آن طرف هم قصرهایی بود در همان جا پیدا بود مهمانها و کذا و امرا و اشراف و دیگران میآمدند و در آنجا بودند و به پذیراییهای خاص و اینها، ملوکانه میشدند، آنها هم ....! معلوم نشد بالاخره آنها خوشتر بودند یا ما خوشتر بودیم؟ خلاصه خیلی قضیه برای ما روشن نشد.
حالا آدمی که از کنگرهی عرش او را ندا میکنند، ندانمت که در این جایگه چه افتاده است/ تو را ز کنگرهی عرش میکنند سفیر/ از آن جایی که اصلا عقل آنجا ندارد، آدم بیاید ببیند که این ساختمان است، آن چراغش نور دارد آن نمیدانم پنکهی آن، آن قسمت، آن فلان است و اینها، تمام اینها را یادش برود و خود را گرفتار یک مشت آهن پاره و یک مشت زرق و برق اینها بکند این چیست؟ این باختن و از دست دادن است و کیمیا را به خرمهره فروختن است، کیمیا نه طلا! طلا که چیزی نیست! کیمیا و اکسیر، آن که انسان میزند و او را تبدیل به [طلا میکند].

