ظهور حیثیت ربطیه موجودات در مظاهر و مجالی مختلف
4امیرالمومنین علیه السلام میفرماید کنت جار لکم جاورکم بدنى ایاما1 من همسایهی شما بودم چند روزی بدنم با شما بود این خیلی عبارت عجیبی است، عبارت تکان دهنده یعنی مردم شما کجا علی را شناختید؟ کجا فهمیدید من کیستم؟ من چیم؟ فقط دیدید با شما حرف میزنم میخندم قضاوت میکنم حکومت میکنم جنگ میکنم بیل میزنم درخت میکارم، امیرالمومنین همه کار کرد دیگر، هان؟ فقط همین کارهای مرا دیدید ولی کدام یک از شما علی را دید در این مدت؟ علی را دید؟ نه یک بدنی ا که دارد نماز میخواند در نخلستان، خیلی برایتان عجیب بود که دیدید من غش کردم افتادم، ابودرداء بود ظاهرا، وقتی که میبیند بلند میشود هراسان میآید منزل حضرت زهرا و به حضرت زهرا میگوید بلند شو شوهرت از دنیا رفت، مُرد. حضرت میگوید چی بود؟ چی شد؟ میگوید در نخلستان بودم چه بودم صدای مناجات میآمد رفتم دیدم علی است، بعد مناجات کرد و کرد و بعد یکدفعه دیدم افتاد، رفتم نگاه کردم دیدم بدنش سرد شده آمدم [خبر بدهم] حضرت فرمود این که کار هر شب او است بابا! هر شب برای او یک همچنین مسئلهای اتفاق میافتد، خب خیلی حالا برایش عجیب [بود.] چقدر برای او فایده کرد؟ حالا چه فهمیدی تو؟ چه فهمیدی؟ چقدر به ایمانت اضافه شد؟ چقدر به یقینت اضافه شد؟ چقدر دنبال علی راه افتادی؟ تو که این را دیدی حالا چقدر .....؟ هیچی هیچی! انگار نه انگار! فردا دوباره برویم سر کارمان و زندگی و زن و بچه و بقیهی کارهای دیگر، همین.
جاورکم بدنى ایاماً، چند روزی من با شما بودم چند روزی با شما بودم و بدنم با شما بود ولی «ارواحهم معلقى بالمحل الاعلى» ولی ارواح اینها یک جای دیگر هست، اولیاء خدا اصلا در یک مکانهایی هستند .....، ما با مرحوم آقا بودیم، میگفتند میخندیدند صحبت میکردند چه میکردند، واقعا من الان که همین مطلب را خدمت رفقا [گفتم] به این فکر افتادم که خود ما هم با مرحوم آقا همینطور بودیم، خب ایشان از آن مراتب و از آن مسائلش کی خبر داشت؟ کی اطلاع داشت؟ بنده خودم به سهم خودم مدعی هستم که ما اطلاع نداشتیم الا اندکی چیزی پشیزی چیزی، همینقدر میدیدیم ایشان چقدر اخلاق داشت رفتاری داشت برای ما عجیب بود در جاهای دیگر نمیدیدیم چقدر این مرد مرد متواضعی بود چقدر چیز بود دست بچهها را میبوسید دست بچههای چهار ساله یا پنج ساله را میبوسید من تا حالا این کار را نکردم با پنجاه و دو سال سن این کار را نکردم حالا او دست بچهها را در [وقتی] که هفتاد سالش بود [میبوسید!] ایشان هفتاد و یکی دو سال سنشان بود دست [بچهها را میبوسید] این چیست؟ چه قضیهای است؟ دست بچهی چهار ساله یا پنج ساله را میبوسید او اصلا چه میفهمد؟ حالا جلوی افراد دیگر میبوسید که همه ببینند و به به بگویند، عجب آقای خوبی است نگاه کنید چه تواضعی دارد تا این حد که دارد این کار را میکند و اینها! چی با این کارش ایشان میخواست ثابت کند؟ چه مسئلهای را میخواست ....؟ در حالتی که خب حتی نسبت به بزرگترها هم همینطور، برای رفقا داستانهایی از این قضیه نقل کردند. خب این چه مسئلهای را میخواست برساند؟ چه قضیهای را میخواست برساند؟
- الكافى، ج ١، ص ٢٩٩: و إنّما كنتُ جاراً جاوركم بدنى أياماً.

