ضرورت شناخت جایگاه وجودی انسان و فریب نخوردن نسبت به آن
3شنیدم بعضیها میگویند فلانی از کی و کی بالاتر است! از استادش بالاتر زده! نعوذباللَه نعوذ باللَه نعوذباللَه استغفراللَه الف مرة! از پدرش بالاتر زده [! از] اقای حداد [بالاتر زده!] این مسائل این مزخرفات هنوز در میان ما رواج دارد؟ واقعا این چرندیات هنوز در میان ما صحبت میشود؟ آخر ای احمق! تو به اقلّ اقلّ مراتب معرفت اطلاع نداری که حالا در مقام مقایسه میخواهی بربیایی و کسی را که خاک پای شاگرد شاگردان او هم به حساب نمیآید، داری مقایسه میکنی با فردی که از نقطهی نظر مراتب طهارت و عصمت و قدس به حدّی است که در حیطهی تصور ملائکه مقرب هم قرار ندارد! خاک بر سرت کنند! این مزخرفات چیست که ما میشنویم؟ اگر قرار بود که ما به این چرندیات دلخوش کنیم که دیگر بنده اینجا نبودم در خدمت شما! اگر قرار بود که ما به هر هوا و هوسی دل ببندیم دیگر جای من اینجا نبود! مجسمهی ما را جای دیگر از طلا میگرفتند و چه کسی آمده به خودش یک همچنین اجازهای میدهد که بیاید در این مطالب فضولی کند؟ بنده مسئولیت این صحبتها را به کسی دادم؟ بنده شخصی را موظف برای گفتن این مزخرفات و این چرندیات کردم؟ بیاید بگوید! من به چه کسی مأموریت دادم؟ چه شخصی را سخنگوی خودم قرار دادم؟ هر کسی هست بلند شود بگوید! مگر بنده بارها نگفتم که سخنگو ندارم؟ زبان ندارم؟ زبانم فعلا دارد کار میکند میبینید دارم برای شما صحبت میکنم مطلبی مفید باشد خودم آن مطلب را عرض میکنم بدون رودربایستی و با کمال حریّت و آزادی و همه چیز را در برابر حق باید فدا کرد و فقط حق و صدق و صفا را باید چسبید.
از این چرت و پرتها ما بعد از زمان مرحوم آقا کم نشنیدیم و به خاطر همانها مطرود شدیم و به خاطر همانها مورد طرد و بُعد و انزجار قرار گرفتیم و در قبال همهی این مطالب هم ایستادیم چرا؟ چون وقتی قرار بر این است که آنچه در عالم دارای اصل و اصالت و واقعیت است حق باشد صدق باشد ﴿فَمٰا ذٰا بَعْدَ اَلْحَقِّ إِلاَّ اَلضَّلاٰلُ﴾ یونس، ٣٢ دیگر پس بعد از [حق] چه میشود؟ [ضلال.] بنده خودم شنیدم از شخصی که بعد از زمان مرحوم آقا، در جلسهای از جلسات گفته بود، در مشهد، که حتی اگر آقای حداد هم بیاید و بگوید دست از فلانی، یک نفر، بردارید ما برنمیداریم! این درست مثل چه کلامی است؟ مثل کلام مرحوم شیخ جواد مغنیه ـ که برای رفقا عرض کردم ـ که گفت در مسجد مدینه در کنار محراب آمد نماز بخواند، یک نفر آمد از همین آخوندهای سنی، میگفت بین آنها صحبت شد یک مرتبه او درآمد گفت که اگر رسول خدا بیاید و بگوید که دست از عمر بردار، من برنمیدارم! این هم دستش را برد بالا و تق خواباند در گوش او و کارشان به محکمه و خلاصه و....، گفت این کافر شده، فلان، بعد آنجا خلاصه استدلال کرد که این برخلاف سنت کرده و فلان کرده و در محکمه او را تبرئه کردند، همین بنده خدا را تبرئه کردند. آخر اگر رسول خدا بیاید....! واقعا اینها اینطوری هستند یعنی وقتی که انسان بیافتد در دائرهی نفس، از این حرفها هم میزند.

