ضرورت شناخت جایگاه وجودی انسان و فریب نخوردن نسبت به آن
13یک وقت ما با یک بنده خدایی رفته بودیم ـ یکی از رفقا، نیستند اینجا ـ رفته بودیم یک جا، همین که نشستیم گفت فلانی چه قدر میخواهی بنشینی؟ گفتم دردت را میدانم! ده دقیقه بیشتر نمینشینم بلند میشوم، گفت الهی شکر! تا نشستیم گفت فلانی چقدر میخواهی بنشینی؟ گفتم متوجهم چه داری میکشی، ده دقیقه، فقط یک دلی را خوش کنیم و شاد کنیم و برویم، خیلی بیش از این باعث اذیت و آزار مردم نشویم، ده دقیقه هم نشستیم و بلند شدیم.
مشخص است نیازی ندارد به [اینکه] حالا خیلی انسان کنکاش کند، خیلی چیز کند، این نشان میدهد دیگر. از آن طرف به عکس، بعضی جاها انسان میرود انگار روی هواست، روی زمین ننشسته، انگار با زمین یک چند سانتی فاصله دارد، سبک است. خسته نمیشود. زمان بر او نمیگذرد. احساس نمیکند که الان به اصطلاح در اینجا قرار گرفته. وقتی غذا را میخورد انگار اصلا معدهی او ثقیل نمیشود، انگار اصلا چیزی نخورده، ثقل پیدا نمیکند. و همینطور این هم مراتبی دارد مراتبی دارد و مراتبی دارد.
حالا بالاخره آنها هم میدانند، این رفته این تنباکو را درست کرده، با آن ور رفته، نمیدانم شسته، آن خاکش را گرفته، من که از این کارها تا حالا نکردم ولی این طوری که برایم تعریف کردند ظاهرا این طوری است حالا اگر جایی از آن کم و زیاد است انشاءاللَه خُبَرا و کسانی که واردند انشاءاللَه بر ما میبخشند. آشغالش را گرفته، گرد و خاکش را گرفته، نمیدانم بعد چه کرده، ذغالش را آماده کرده، گذاشته قرمز فلان آماده که ایشان میآید خسته، حالا از نجف آمده، دو فرسخ راه آمده تا اینجا، بنشیند یک قلیانی بکشد و خلاصه سر شاد و سر دماغ و حسابی بلند شود بگوید اللَه اکبر، آن هم در عالم خودش اینطوری به حساب میآورد دیگر که این بلند شود. ما درون را بنگریم و....، بَه بَه مولانا! خدا رحمتش کند خدا رحمت کند خدا رحمت کند این مولانا را، هرچه بگوییم رحمت کند کم گفتیم، ما درون را بنگریم و حال را/ نی برون را بنگریم و قال را/ تمام این دنیا ـ حالا دیگر امشب رفتیم در یک برنامهی دیگر، می خواستیم راجع به قضیهی ظاهر و باطن و وحدت بین باطن و ظاهر صحبت کنیم، انشاءاللَه دیگر برای فردا شب ـ [او] نگاه به این میکند، به صفای این، [قلیان] میآورد برای اینکه [مرحوم سید] بکشد، ایشان یک ربع قبل از اینکه نماز شروع بشود زودتر میآمد که این قلیانی که این خادم میآورد برای ایشان، بکشد.

