احساس نیاز در سالک به هنگام عبادت ودعا
4اگر میخواهی آن حلاوت را بچشی وقتی که از در وارد میشوی همچنین زود لباست را در نیاور وضو بگیر و بگو اللَه اکبر! صبر کن، برو یک قدری بنشین در سجاده، چند دقیقه، پنج دقیقه بنشین در سجاده، سرت را بیانداز پایین، تمام آنچه را که در بیرونِ منزل از تفکرات و تخیلات بوده دور بریز، به بچه ها بگو سر و صدا نکنند کسی نیاید و در نزند، اتاقی را برای عبادت اختیار کن و در آن اتاق رفت و آمد را ممنوع کن، نه اینکه هر کسی بیاید و هر کسی برود! چرا؟ چون میخواهی با خدای خودت خلوت کنی و اینقدر ارزش ندارد این خلوت که انسان این مقدمات را تهیه کند؟ اینقدر ارزش ندارد؟ اینقدر این مسئله اهمیت ندارد که انسان بخواهد برای این قضیه وقتی بگذارد؟ حتما باید برود مهر را بگذارد وسطِ حال، که این میآید و آن میرود و این داد میزند و آن نمیدانم میگوید آب بیاور آن میگوید نان را ببر آن میگوید فلان بکنیم و این هم وسطش نمازی هم میخواند، این وسط. خب مشخص است که این چندان فایدهای بر آن مترتب نمیشود.
مرحوم آقا وقتی که میخواستند نماز بخوانند در را میبستند که سر و صدا نیاید اتاقشان اتاق خاصی بود همان اتاقی که رفقا آمده بودند در بالا برای مجلس و اینها، آن اتاق پشتش اتاق نماز ایشان بود. میآمدند آنجا نماز میخواندند یا وقتی که افراد بودند در آن طبقه میآمدند در اندرونی و در آن اتاق خودشان میرفتند در آنجا مینشستند و بعد از یک مدت بلند میشدند و مشغول نماز میشدند و ما حق نداشتیم در وقتی که ایشان نماز میخوانند در را باز کنیم داخل بشویم. فایدهی آن هم همین است مسئله همین است خب اینطور بودند اینطور هم شدند.
یک وقتی بعد از جریانات و مسائلی که اتفاق افتاد، یک بنده خدایی بود که خب به ما ابراز محبت میکرد در همان زمان مرحوم آقا و به عبارت دیگر واسطهی برای اتصالش به این مسائل خب ما بودیم، خب وقتی که ایشان احساس کرد که ما در یک حال و هوای دیگری هستیم و یک تفکراتی داریم که با تفکرات او همسویی ندارد موافق نیست گاهی تلفنی میزد، همیشه هم که ما تلفن را برنمیداشتیم، یک تلفنی میزد که حالی بپرسد در عین حال یک نصیحت و ارشادی بکند تا اینکه یکدفعه بالاخره تلفن را برداشتیم که ایشان اظهار گلایه که آقا من چند بار، ده بار، تلفن کردم شما نبودید و برنداشتید و .....، گفتم راجع به چی میخواستی شما صحبت کنی؟ حالا میدانستم مشخص بود یک مسائلی میخواستم خدمتتان بگویم یک مطالبی میخواستم بگویم و اینها، گفتم خب حالا بفرمایید، حالا قبل از اینکه بخواهد این را بگوید من این را گفتم، گفتم این مطالبی که شما میخواستید به من بگویید در چه حدی از اهتمام و اهمیت قرار داشت؟ آیا مسائل پیش پاافتادهای بود یا نه؟ گفت نه! خیلی مهم خیلی مهم، هی میگفت خیلی مهم، من هم گفتم بگو! گفتم خیلی خب، سوال دوم از شما: اگر شما عیالت قم بود و قرار بود که تنها برنگردد به آنجایی که الان تو هستی، در یکی از همین شهرستانها بود که سه یا چهار ساعت تا قم فاصله داشت، و قرار بود که تنها [نیاید] آیا شما میآمدی او را برگردانی یا اینکه نه همینطور ولش میکردی که بماند؟ نه میآمدم برش میگرداندم، خب عیالم است و فلان. گفتم بارک اللَه احسنت چه بچهی خوبی! چقدر خوب میفهمد که انسان عیال را باید بیاید برگرداند نمیشود بگوید خب بماند، تو آنجا بمان ما هم اینجا، شده تا حالا؟ انشاءاللَه که پیش نیاید، نه خب میآییم برمیگردانیم.

