مساله ورزش و جایگاه امور اعتباری وتوهمی در میان مردم
6من یک شب در مجلسی شرکت کردم مجلس اقوام ما هم بود اقوام بود مثلا مجلس صلهی رحم بود، مثلا! حالا بگذریم از آنکه در آن مجلس حرفهای بیخود و وقت تلف کن، نمیدانم گفتم برای رفقا این مطلب را که یا نگفتم؟ خیلی وقت پیش، چند سال پیش بود، شب بارانی بود به اصرار یکی از بستگان که من تا آن موقع شرکت نکرده بودم، به اصرار آنها ما رفتیم، آقا بیا اقلا یک نوبت هم که شده بیا، ماهی یک مرتبه این جلسه تشکیل میشود بلند شو بیا، ایام نزدیک نیمهی شعبان هم بود چند روزی تا نیمهی شعبان فاصله داشت، شب بارانی بود باران شدیدی هم میآمد خیال میکنم چهار یا پنج سال پیش بود، چهار سال یا پنج سال، آن شب بین ایران و یکی از این کشورهای عربی مسابقه بود، مسابقه، همین فوتبال، توپ بازی توپ بازی بچه بازی! آقا تمام ذکر و فکر آن شب مجلس که در او از طبقات مختلف بودند از علما و معممین بودند اکثر آنها را اکثر نگوییم حداقل نصفش از علما و معممین و ائمهی جماعات و مساجد و اینها بودند، اصلا گذشت بر اینکه این فوتبال چیست؟ کی برده؟ هر کسی میآمد آقا اخبار چیست؟ چه کسی گل زده؟ کی برد؟ کی باخت؟ یکی هم آمد، یکی از این بندگان خدا آمده بود پیرمرد هفتاد ساله، ما خندهمان گرفته بود، میگفت بله قربان من تا الان رادیوی ماشین را گرفته بودم و پا به پا تعقیب میکردم! هیچ نه گل زدند نه کسی ....! ما هم همین طور نگاه میکردیم، به اینها نگاه نمیکردیم به این در و دیوار بدبخت نگاه میکردیم که یک همچنین جماعتی را در خود جای داده! به این دیوار نگاه میکردیم اینها که به کی نگاه بکنیم؟ خیلی در آن شب .....
آن وقت یکی از این معممین عجیب! یکی از این معممین وقتی که ما شروع کردیم به دست انداختن ایشان [، گفت] آقا شما چه میگویید الان مسئلهی فوتبال مسئلهی جهانی دارد دنیا دارد روی آن سرمایهگذاری میکند و چه میکند و الان در ایتالیا وزارتی به نام وزرات فوتبال تأسیس کردند، نمیدانم درست کردند یک همچنین چیزهایی [یا نه؟] گفتم عجب عجب! چقدر ما غافلیم؟ اصلا در این دنیا نیستیم! اصلا خبر نداریم که وزارتی هم به نام وزرات توپ بازی در کنار وزارت دفاع در کنار وزارت علوم در کنار وزارت بهداشت، یک وزارت توپ توپ توپ، یک وزارت پفک وزارت توپ وزارت الک دولک درست کردند و این .....! آقا ببینید استعمار دارد چه میکند؟ بیایید نگاه کنید بفهمید! شوخی نیست که آمدند بر سر ما مسلمانها هم کلاه گذاشتند، یک کلاهی گذاشتند ای کاش بیاید تا پیشانی! یک کلاهی گذاشتند که ناف و زیر ناف و تا پایین پا را هم گرفته و هیچ چیزی باقی نگذاشته، بعد شروع کرد همین آقا، فوتبالیستهای ایرلند و فوتبالیستهای آرژانتین را یک یک، اسم خودش و پدر و مادر و نوه و گربه و سگ خانهی آنها، چیزهایی شروع کرد به گفتن که من فقط مانده بود شاخ دربیاورم که این اگر به جای این همه اطلاعات راجع به اینها، کتاب میخواند الان بقراط و افلاطون شده بود، بقراط و افلاطون شده بود و دست آنها را هم بسته بود.

