مساله ورزش و جایگاه امور اعتباری وتوهمی در میان مردم
14الهى ادعوک بلسان قد اخرسه، خدایا من طلبکارانه با تو برخورد نمیکنم، خدایا یقه تو را گرفتم یک نماز شب خواندم فردا بایست در فلان معامله کارم را راه بیاندازی، این قدر سود و این قدر سرمایه و این قدر بهره باید نصیب من بکنی و الا فردا شب نماز شب نمیخوانم! تا عمر داری به جهنم نخوان! صاف همان آن، بخواهید کلام خدا را بشنوید همین الان میگویم به شما، همین الان، یک نماز شب بخوانید بعد از نماز شب یک همچنین کاری کنید، خدایا من یک نماز شب خواندم باید فردا به فلان توقعی که دارم برسم، اگر میخواهم شوهر کنم فلان شوهری که مورد نظر من است فردا باید بیاید خواستگاری درِ خانهی ما، اگر میخواهم زن بگیرم فردا که میروم فلان خواستگاری فورا باید جواب مثبت بدهد، اگر قرض دارم فورا باید قرضها همین فردا ادا بشود والا فردا شب دیگر نماز نمیخوانم، همین الان خدا گُمبی آن نماز شب را میکوبد در سرمان و میگوید این نماز شب امشب تو، نماز شب فردا شب تو و نماز شب یک ماه دیگر و یک سال و تا آخر عمرت، صد سال من این را نخواستم اصلا برو گم شو نمیخواهم روی تو را ببینم نمیخواهم اصلا روی تو را ببینم نمیخواهم اصلا قیافهی تو را ببینم! داری برای من خط و نشان میکشی؟ خدایا من این نماز را میخوانم برای این، این عمل خیر را انجام میدهم برای این کار! اینجا جای ناز کشیدن نیست اینجا جای چیست؟
حافظ! بَه بَه خدا رحمتش کند اینها آمدند بابا گفتند یک چیزهایی، یک دو زار گیر ما آمده، دو زار سی شاهی که گیر ما آمده آن هم از حرفهای حافظ و مولانا و عرفا و اولیای الهی است والا جای دیگر خبری نیست. حافظ فهمیده قضیه را، میگوید آه جانسوز ما را نیارد در خیال/ آن که کشتی راند بر خون قتیل، شما بلند شدید در نماز شب یک آه میکشید یک خدایا میگویید بعد به حساب میگذاری، بنده خدا آن از هزارها هزار افرادی که به دنباش هستند شط خون راه انداخته و در شط خون دارد کشتی میراند باکیش هم نیست باکیش نیست! مرحوم آقا در زمان حیات خودشان، یک نفر خیلی خلاصه بیحیایی میکرد، پا از حد و گلیم خودش خیلی بیرون میگذاشت، حالا خیال میکرد آدمی هست، مکاشفه داشت چه داشت چه داشت برای من هم تعریف میکرد، فلان میکرد، در سجده چه را دیدم، در آنجا چه دیدم، واقعه کربلا را در یونسیه به من نشان دادند از خواب که برخواستم از برگ درختان صدای لا اله الا اللَه ....، از این مسائل برای ما میگفت و ما هم بیر بیرنگاهش میکردیم، میگفتم عجب عجب، نه میخندیدیم نه فلان، او هم گاهی اوقات خیال میکرد مستمع خوبی گیر آورده و لو میداد، میگفت دیگر، ما میدیدیم ته این چیزی نیست مسئلهای نیست ولی در باطنِ همهی این مسائل، همان دوران طفولیت که من این مطالب را میشنیدیم در آن یک نوع انانیت میدیدم، یک نوع انانیت! از خود میدید نه از او، این مطالب را به خود نسبت میداد میگفت توفیق خدا ولی دروغ بود، توفیق خدایش هم دروغ است.

