اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

استدراج و بسته شدن روزنه های قلب

15066
سال 1428
نسخه عربی

استدراج و بسته شدن روزنه های قلب

7
  • یادم است یک سال ایشان یک نفر را دعوت کردند به مسجد قائم، ظهرها ایشان منبر می‌رفت. یک شخصی بود خدا رحمتش کند حالا بعد نمی‌دانیم به یک مسائلی گرفتار شد تا چه حد صحت دارد خبر نداریم و بعد .... فعلا نیست علی کل حال و یک فردی بود، خب هم کار آزاد می‌کرد و هم معمم بود البته تغییر لباس می‌داد و در مجالس شرکت می‌کرد در هیآت شرکت می‌کرد و مرد فاضلی هم بود و مرد دانشمندی بود و نسبت به مسائل و حقوق روز هم وارد بود و دکترای حقوق و این‌ها هم داشت منبرهای مفیدی هم بود یعنی مطالعه می‌کرد و بی‌مطالعه نمی‌آمد صحبت کند. یک عبارت جالبی من راجع به مرحوم آقا از ایشان شنیدم، در همان اواخر ماه رمضان یک شب وقتی در همان مسجد قائم صحبت می‌کرد در زمان سابق راجع به این مسئله [بود] می‌گفت من نمی‌دانم که همنشینی با بزرگان چه تأثیری در انسان می‌گذارد که اصلا بدون این‌که آن‌ها مطلبی را به انسان تذکر بدهند و نسبت به یک قضیه تصریحی داشته باشند، انسان خود به خود در حال و هوای آن‌ها، دگرگونی پیدا می‌کند و به سمت موقعیت و به سمت آن تفکر و به سمت آن منش و به سمت آن تظاهر، آن تظاهر و ظهور، می‌رود بعد یکدفعه گفت که نظیرش، نظیرش همین آقای طهرانی که در این‌جا نشستند، مرحوم آقا، یکدفعه رنگ مرحوم آقا قرمز شد ایشان ناراحت می‌شدند از این‌که [اسم ایشان را بالای منبر ببرند] یک قضیه‌ای پیش آمده بود و ایشان دیگر به مناسبت، این مسئله را نقل کرد می‌گفت من دارم راجع به این قضیه، آدم خیلی رکی هم بود رک بود و خیلی هم صریح الهجه بود.

  • می‌گفت من در ابتدا که آمدم در این مسجد، اول حال و هوایی داشتم و مشخص بود، وضعیتش مشخص بود، اول که می‌آمد با یک دانه پیراهن می‌آمد و می‌رفت مسجد، قبا تنش نمی‌کرد عمامه بود و بعد تقریبا از یکی دو هفته گذشت کم کم دیدیم قبا تنش کرد، اول محاسنش یک جور بود فرض کنید که کم بود بعد یک مقداری گذشت بعد ما دیدیم محاسنش زیاد شد اضافه شد، صحبت‌های او در ابتدا در یک حال و هوایی بود بعد یکی دو هفته که گذشت کم کم ما دیدیم چرخشی در مطالب و در صحبت‌ها پیدا شده، خب این‌که همان است ولی آدم زرنگی بود آدم زرنگ و باهوشی بود و فهمید که مطلب از کجا دارد نشأت می‌گیرد، گفت بعضی‌ها بدون این‌که انسان بخواهد یا نخواهد در انسان تأثیر می‌گذارند مثل آقای طهرانی، اشاره کرد به قسمت چپ که مرحوم آقا نشسته بودند ایشان می‌گفت من خودم احساس می‌کنم هر وقت از منبر می‌آیم پایین، می‌روم در کنار ایشان می‌نشینم حال و هوای دیگری پیدا می‌کنم. بعد خودش گفت، من خیلی جاها رفتم خیال نکنید فقط این مسجد می‌آیم گفت من کجا هستم کجا می‌روم همه را دیدم با همه بودم با همه ....، خیلی آدم معروفی هم بود و خیلی .... یعنی هر دو طرف هر دو طیف ایشان را می‌شناختند و در میان افراد شهرت و چیزی داشت ولی می‌گفت من نمی‌دانم چیست وقتی که صحبت می‌کنم از منبر می‌آیم پایین، می‌آیم می‌نشینم پیش ایشان، یک احساس دیگری برای من پیدا می‌شود یک حال و هوایی پیدا می‌شود هی می‌خواهم گرچه مسئله به سکوت می‌گذرد ولی می‌خواهم هی این دقایق همنشینی و مصاحبت به داراز بکشد و استمرار پیدا کند استمرار پیدا کند.