عدم جدایى مبانى حكمت و فلسفه از دین
15بیایید مکتب عرفا را ببینید، بیایید برایتان مطالبی را می گویند که با آن مطالب یک قدم به حقیقت ولایت نزدیک بشوید، در آن موقع دیگر ظهور و غیر ظهور امام برای شما تفاوتی نکند، نه اینکه تفاوت نکند مسلّم تفاوت می کند، مگر میشود ظهور و غیرظهور تفاوت نکند؟ ولی شما از یک مدرکاتی برخوردار می شوید ، از یک باورهایی برخوردار می شوید که دیگر اینقدر در فراق امام زمان به سرتان نمی زنید! امام را در کنار خود مشاهده می کنید و با امام زندگی می کنید و با امام می نشینید و با او بر می خیزید ، ما را به این مکتب دعوت کردند ، راه ما راه او خواهد بود، مسیر ما مسیر او خواهد بود ، مدرکات ما مدرکاتی است که از ناحیۀ او بر قلب و فکر و عقل ما القاء می شود، این را ببینید نه اینکه یابن الحسن کی ظهور می کنی؟ حضرت می فرماید الان ظهور کردم ، که چی ؟ حضرت امشب شب شنبه می آید کنار من می نشیند و می گوید خب بفرمایید ؟ مگر نمی زدی بر سرت حالا دیگر نزن دیگر!! ما را به این سمت دارند دعوت می کنند.
بیست و سه سال اینها با پیغمبر بودند و آب وضوی پیغمبر را از هم سبقت می گرفتند، بعد از پیغمبر چی شد؟ تمام این بیست و سه سال را در خیال و در توهم با پیغمبر به سر بردند با جسم پیغمبر بودند نه با روح او ، لذا وقتی که پیغمبر جسمش رفت خود پیغمبر هم رفت، علی هم که مثل خود ماست دیگر! با هم سلام و علیک می کردیم و با هم غذا می خوردیم، دیگر زمانه اقتضا می کند او الان پیر مرد است او را بیاورند وسط و او را خلیفه کنند، تمام شد و رفت! اینها چه کسانی بودند؟ همانهایی بودند که وقتی پیغمبر می رفت به جنگ و بر می گشت با دهل و طبل می رفتند و پیغمبر را وارد مدینه می کردند و سر و صدا می کردند و صلوات می فرستادند و ... اینها همانهایی بودند که وقتی پیغمبر دو روز غیبت می کرد دلشان واقعا تنگ می شد برای پیغمبر ، یک سفر پیامبر وقتی طول می کشید می گفتند یا رسول اللَه دلمان تنگ شده است ، راست هم می گفتند ولی فقط دل تنگ بود و عقلشان تنگ نمی شد برای پیغمبر، فکرشان برای پیغمبر تنگ نمی شد فقط دلشان تنگ می شد و پیغمبر را می دیدند و تمام شد و دلتنگی هم رفت ، یک نماز هم پشت سرش می خواندند و انگار نه انگار پیغمبر رفته ، انگار ده سال پیغمبر در مدینه بودند ، با یک نماز خواندن و منبر رفتن مسأله تمام می شود ، این را می گویند دل و آن را می گویند عقل ، این را می گویند دل و آن را می گویند قلب ، این را می گویند احساس و آن را می گویند واقع و حقیقت.

