مراتب فیض امام علیه السلام نسبت به افراد
2أعوذُ بِاللَه مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَه الرَّحمَنِ الرَّحیم
و صلَّی اللَه عَلَی سیّدنا و نبیّنا أبیالقاسم مُحَمّدٍ
و علی آله الطّیبین الطّاهرین و اللعنة عَلَی أعدائِهِم أجمَعینَ
معرفتی یا مولای دلیلی علیک و حبّی لک شفیعی الیک و أنا واثق من دلیلی بدلالتک و ساکن من شفیعی الی شفاعتک.
معرفت و شناخت من به تو ای مولای من، دلیل و راهنمای من برتوست و محبت من به تو، شفیع من به سمت و سوی توست و من اطمینان خاطر دارم و وثوق و اعتماد دارم که این دلیل در دلالتش نقصان و خللی ندارد و آسودگی ضمیر دارم و طمأنینۀ خاطر دارم که این شفیع مرا به شفاعتِ به سوی تو می رساند.
راجع به این فقرات در کیفیت و مراتب معرفت و دلالتش به مقام قرب الهی مطالبی عرض شد و اینکه کدام قسم از معرفت می تواند دلالت داشته باشد به سوی پروردگار و چه نحوه از شناخت می تواند انسان را به پروردگار برساند. آن شناختی که انسان را به خدا می رساند آیا همین شناخت های ظاهری کوچه بازاری است؟ و در همین مرتبۀ عامیانه و عوامانه است؟ این انسان را به خدا می رساند؟ خب این چه دستی از انسان می گیرد؟ شناخت خدایی که فقط در مقام انجام یک تکلیف ظاهری باشد این شناخت چه نفعی برای انسان دارد؟
آن شناختی که شخص به حج می رود برای انجام فریضة حج و وقتی ما از او سؤال می کنیم چطور است حال و وضعیت شما؟ می گوید ان شاءاللَه این سختی ها دو سه روز دیگر تمام می شود و بر می گردیم پیش زن و بچۀ مان! آیا این شناخت و این میزانِِ معرفت با آن شناختی که امام حسن علیه السلام بیست و پنج بار که بیشترش با پای پیاده است به حج می رود یکی است؟ این یک مسأله ای است که از قضایایی است که به نظر می رسد قیاساتها معها باشد. شناختی که انسان از فریضة حج دارد به عنوان اسقاط یک تکلیف ظاهری که کعبه برای او با یک تپّۀ در بیابان فرقی نکند فقط در آنجا تکلیف است و گشتن در بیابان دور تپه و سنگ ها تکلیف نیست ، سعی بین صفا و مروه برای او با حرکت در خیابان فرق نکند فقط فرقش این است که در آنجا تکلیف دارد و در اینجا تکلیف ندارد ، رفتن در عرفات و مشعر و اینها با حرکت و مسافرت از شهری به شهر دیگر و اُتراق کردن در بیابان و چای و پنیر و صبحانه خوردن هیچ تفاوتی نمی کند الا اینکه نسبت به عرفات و مشعر تکلیف است و نسبت به جلوس در بیابان و سر را در بیابان گذاشتن و خیمه زدن تکلیف نیست ، فقط به همین مقدار است و نه بیشتر ، خب این معرفت انسان را به خدا می رساند ؟ همین که خدا گفته بیایید چادر بزنید و شب بمانید و بعد هم بروید آنجا و چند تا سنگ هم جمع کنید و بزنید به یک دیوار و یک گوسفندی را هم ذبح کنید حالا آنجا هم نشد ذبح شود بهتر است که بگویید زن و بچه تان برایتان ذبح کنند! منظور ذبح کردن است؟ و اصلا اینکه ما بفهمیم ذبح در منا چیست و چه آثار و خواصی دارد؟ از تمام این مسائل ما بیگانه و صرفاً معرفتمان متمرکز بشود بر رعایت یک تکلیفی که آن تکلیف را بر اساس فهم ناقص خود بر اساس چند دلیل و روایت بخواهیم استفاده کنیم.

