اختلاف مراتب شیعیان بر حسب مراتب معرفت آنها
11امیرالمومنین علیه السلام در آن خطبه همام که خطبۀ متقین است رفقا یادشان هست در آن جا آخر وقتی از حضرت سوال میکنند حضرت میفرمایند نمیتوانی دوام بیاوری. اصرار میکند نه! یا امیرالمومنین برای من توصیف کن، حضرت میفرمایند بسیار خب خودت خواستی و شروع میکنند به توصیف متقین و توصیف صفات آنها که اینها کی هستند؟ چی هستند؟ اینها ارتباطشان با خدا چیست؟ معاشرتشان چیست؟ ربطشان چیست؟ در خلوتشان چی هستند؟ در جلوتشان چه هستند؟ لولا الآجال التی عجل اللَه لهم لم تستقر لهم ارواحهم فلان و فلان و شروع میکردند به گفتن واینها، این هی میرود بالا هی میرود بالا میرود بالا هی لطیف میشود لطیف میشود لطیف میشود یک مرتبه به جایی میرسد که دیگر روحش توان اقامت دراین کالبد را از دست میدهد بدن از کار میافتد، و صعقه کان نفسه، یک صیحه میزند و همان جا در جا میافتد امیرالمومنین میگوید من از اول نگرانش بودم کهاین نمیتواند دوام بیاورد. آن را داشته باشید حالا بیایید سراغ این، مرحوم آقا میگفتند وقتی که من شروع میکردم بهاین دعا اللَهم انی اسئلک برحمتک، یک رحمت عجیبی از پروردگار یک مرتبه بر من میآمد نهاین که ما میگوییم خدا رحیم است خدا عطوف است خدا رحمت دارد. آن رحمت حقیقتی و واقعی و سعة وجودی این اسم عظیم پروردگار چنان مرا میگرفت که من تحمل تقبُّل یک همچنین حالی را دیگر از دست میدادم!
گاهی اتفاق میافتد، وقتی برای انسان یک مصیبتی بیاید، اتفاق افتاده، یک مرتبه به یک مادری بگویند که فرزندت تصادف کرد همان جا غش میکند میافتد این طور نبوده؟ نیست؟ یک مصیبتی است. یعنی نفس مادر در آن موقع تحمل شنیدن، شنیدن که یک مسئله است، تحمل هضم این مصیبت را دیگر ندارد تحمل هضماین واقعۀ ناگوار را ندارد نمیتواند هضم بکند نفسش از جسم خارج میشود روح از بدن خارج میشود میافتد، یا به حالت بیهوشی و یا از دنیا میرود! از دنیا میرود! عکسش هم اتفاق میافتد. گاهی اوقات یک خوشحالی برای انسان پیدا میشود نمیدانماین راست است یا نه؟ میگویند یک نفر باربر بود در همان زمان شاه که بلیطهای بخت آزمایی میدادند، در همان بازارچۀ نایب السلطنۀ طهران خیابان ری، این رفته بود از این بلیطهای بخت آزمایی خریده بود و خلاصه اتفاقا به اسمش درآمد همین که به او گفتند در جا افتاد مرد یعنیاین که فرض کنید که صبح تا شب ده تومان بیست تومان در میآورد، آن موقع چقدر بود؟ نمیدانم! شماها چیز نمیکردید؟ آن موقع کسی یادش نیست؟ مثلا یکدفعه میگفتند صد هزار تومان! خب آن حمالی که صبح تا شب بیست تومان درمیاورد یکدفعه بگویند صد هزار تومان بردی خب...! افتاد و مُرد. در آن موقع که ما میرفتیم مدرسه در آنجا بین افراد و کسبه بنده شنیده بودم.

